اکتشاف دنیای پنهان


چهارمین گردهمایی غارنوردان کشور


درپاسداشت و یادبود تلاش دلیرانه مسافران غار پراو، و به منظور هماهنگی های بیشتر، مرور و انتقال تجربیات گذشته وحفظ آمادگی در بین غارنوردان ایران . با هماهنگی های به عمل آمده، بین باشگاه کوهنوردی و اسکی دماوند ، انجمن کوهنوردان ایران، هیئت کوهنوردی استان کرمانشاه ، و گروهی از غارنوردان مستقل ، چهارمین گردهمایی غارنوردان کشور در استان کرمانشاه ، کوهستان پراو و قله شیخ علی خان از تاریخ 21 الی 24/7 به منظور جستجو و کشف فضاهای مادون زمین برگزار خواهد شد. علاقه مندان به شرکت در این اردو می توانند با شماره تلفن09127061375 خانم لیلا اسفندیاری تماس گیرند. بدیهی است به علت محدودیت، اولویت با نفرات شرکت کننده در اردوهای قبل خواهد بود.




اهداف اردوی چهارم غارنوردان کشور :


الف ) برگزاری مراسم یادبود غارنوردان فقید غار پراو ( سعید امینی ثاني - ویکتوریا کیانی راد – امیر احمدی – خلیل عبد نکوئی )


ب) آشنایی و ایجاد هماهنگی مابین غارنوردان

ج) تلاش جهت جستجو و شناسایی غارهای کشف نشده میدان پراو و قله شیخ علی خان ( شامل: اكتشاف ، پیمایش ، ترسیم کروکی )





شرایط شركت :

- پرداخت مبلغ 200000 ریال به حساب پس انداز شماره 00000346684 و به نام هادی قباد نزد بانک رفاه کارگران شعبه نواب و يا كارت شماره 5894633300232135 بانك رفاه كارگران تا تاریخ 15/7/88 و شماره فيش را به شماره تلفن 09355158778 با پيامك ارسال نموده و از ارسال آن اطمينان حاصل نمائيد.

- آشنایی كامل با فنون SRT و داشتن لوازم كامل غارنوردي

- داشتن بيمه ورزشي سال جاري

- دو قطعه عكس پرسنلي

- ارائه كپي كارت ملي و اصل فيش واريزي در روز اول اردو الزامي است (توضيح اينكه برای كسانی كه در اردوهای قبل شركت داشته اند عكس و كپی كارت ملی لازم نيست .)

- ارائه درخواست كتبي


لوازم مورد نیاز:

دارا بودن تجهیزات غار نوردی شخصی شامل: لباس یکسره مناسب غارنوردی – چکمه و کفش مناسب کوهپیمایی - دستکش – کوله غارنوردی - کلاه کاسکت – چراغ پیشانی دو عدد و باطری اضافه - صندلی ویژه غارنوردی – طناب استاتیک حد اقل 20 متری– استاپ یا سیمپل همراه با شانت - کرول - یومار – کارابین میلون– کارابین پیچ پنج عدد – لینارد – رکاب غارنوردی – همایل شانه ای – تسمه 60 و 120 سانت هر کدام یک عدد. تجهیزات شخصی در کمپ و کوهپیمایی : کوله کوهنوردی بزرک – لباس گرم ( غارنوردی و جستجو در مناطق بالای 3000 متر و در دمای نزدیک به صفر و احتمالا زیر صفر انجام خواهد شد. ) کیسه خواب و زیر انداز- وسایل غذاخوری شخصی. وسايل امداد پزشکی شخصی – وسایل بهداشتی شخصی


تجهیزات نقشه برداری : قطب نما – شیب سنج –3 برگ کاغذ شطرنجی لمینیت شده – مداد – پاکن – نقاله – متر 30 متری


تجهیزات فنی عمومی : GPS - بیسیم – لوازم رولکوبی – رول اسپید شماره 8 – صفحه رول – چکش – طناب –تسمه اسلینگ - قرقره





كميته اجرايي:

سرپرست : لیلا اسفندیاری

كميته فني :یوسف سوری نیا - یوسف واقف

مستند سازان : یوسف سوری نیا – یوسف واقف

مسئول مالي و ثبت نام: هادي قباد

مسئول امور پزشكي :

سرپرست بانوان : فاطمه واقف

روابط عمومي و هماهنگي : جواد نظام دوست

مسئول تدارکات در کمپ : علی غلام حسینی
87/4/4
روز يادهم برنامه قراراست از بيس كمپ به كمپ 1 برويم. ساعت 6 از خواب بيدار شديم و تا 7:30 همه كارهايمان را انجام داديم. ساعت 8 راه افتادیم. فقط سهند حال خوشي نداشت؛ اسهال بدي گرفته بود و وضعيتش مطلوب نبود به هر حال راه افتاديم. گرچه من هم احساس خوبي نداشتم. به مشكل سهند دچار شده بودم. خيلي آرام به سمت كمپ يك به راه افتاديم. نسبت به دفعه قبل بهتر بودم. راحت تر صعود كردم و در مدت زمان كوتاه تري مسير را تا كمپ 1 طي كردم. جاي چادر نداشتيم. افراد مشغول كندن جايي براي كمپ شدند. من وسايل داخل انبار را مرتب كردم. بعد از دو يا سه ساعت موفق شديم تا جايي را براي سه چادر آماده كنيم. برف بند آمده بود وهمه به چادرهاي خودمان رفتيم. با كاظم و سامان سوپي را كه آماده كرده بودم صرف كرديم. عصر بچه ها شاد از صعود فردا با هم برف بازي مي كردند.
شب زود خوابيديم چون قرار بود صبح خيلي زود، ساعت 3 بيدار شويم و به طرف كمپ دو حركت كنيم. ساعت 1 شب با سردرد بدي از خواب بيدار شدم. استامينوفن خوردم و خوابيدم. وقتي ساعت 3 بيدار شدم ديگر احساس سردرد نداشتم و راحت به راه افتادم. فقط آن موقع، صبح به اين زودي نمي توانستم صبحانه بخورم.
























88/4/5
به اين ترتيب روز دوازدهم را با صعود به سمت كمپ 2 شروع كرديم. براي اولين بار بود كه به سمت كمپ دو مي رفتيم. قبلا درباره مسير كمپ 2 در گزارش فرانسوي ها خوانده بودم اما مسير سنگين تر و پرشيب تر از چيزي بود كه در گزارش نوشته شده بود. 1200 متر مي بايست ارتفاع مي گرفتيم. شيب مسير بين 45 تا 70 درجه بود و هيچ جايي براي استراحت نداشت، بنابراين بي وقفه بايد صعود مي كرديم نكته ايي كه در اين جا ضروري عنوان كنم اين كه براي تيم هاي قبلي كه اين مسير را در اين فصل صعود كرده بودند راحت تر بود ان هم به اين دليل كه هوا هنوز گرم نشده بود وبرف بيشتري در منطقه و به خصوص در فاصله كمپ 1به 2 بود و همين امر صعودي به مراتب سهل تر را باعث شده بود چون برف كوبي بود نه يخ نوردي اما در روز هاي بعد ودر تلاشهاي ديگرما به سختي صعود مي كرديم تقر يبا تمام طول مسيررا با نيش كرامپون .
ساعت 4 از كمپ يك راه افتاده بوديم. اولين نفر حسين رفت و بعد من پشت سرش و بقيه همگي پشت سر ما آرام آرام مي آمدند. شيب خيلي تند بود و آن موقع صبح، صعود برايمان كمي دشوار بود. بعد از يك ساعت و نيم به طناب ثابت ها رسيديم. توي طناب رفتيم وحركت برايمان راحت ترشد. روبروي مان يك ديواره بود. بعد از آن بايد تراورس مي كرديم و به يك شيب تندتروارد مي شديم.با رسيدن به اين ديواره مي توانستيم نفسي تازه كنيم اما عبور از اين تراورس هم براي خودش ماجرايي بود عبور از اين قسمت بسيار مشكل بود. طنابها زير برف رفته ويخ زده بود و به اين دليل حركتمان كند شده بود. اواسط یخچال به يك جزيره سنگي رسيديم. من ، كاظم و سامان جلو بوديم. بعد از يك ساعت صعود به تراورس دوم رسيديم. ساعت 11 شده بود و همه به شدت خسته بوديم. حسين به من وسامان رسيد و ازما جلو زد تا به كاظم كمك كند. كاظم از همه جلو تر بود و به ما گفت كه جلو تر نرويم. من اعتراض كردم ولي حسين اعتقاد داشت كاظم تصميم درستي گرفته است چراكه اگر بيشتر از اين جلو برويم به تاريكي برمي خوريم. كاظم كوله اش را به كارگاه متصل كرد و برگشت. من ، سامان و حسين در كارگاه تراورس دوم نشسته بوديم. زمانيكه كاظم به ما رسيد دليل كارش را پرسيدم. كاظم اعتقاد داشت اگر با وجود چنين خستگي به كمپ دو برويم با توجه به 1200متر اختلاف ارتقاع نسبت به شب قبل حتما دچار اِدِم مي شويم. با توجه به اينكه او تجربه خوبي داشت كسي اعتراض نكرد. موقع برگشت همگي كوله هايشان را به كارگاه متصل كردند و به پايين برگشتند. در حين پايين آمدن به بالا نگاه مي كردم. از اينكه اين همه بالا آمده بوديم وحالا بايد برمي گشتيم احساس ناراحتي اندكي داشتم.
خيلي سريع به كمپ 1 رسيديم. هوا خوب وگرم بود. در كمپ 1 كمي استراحت كرديم به انبار مان هم دستبرد زديم ومقداري كمپود كه براي كمپ هاي بعد گذاشته بوديم با زكرديم وبا ان جان تازه ايي گرفتيم ووقتي كه همه جمع شديم دسته جمعي به كمپ اصلي برگشتيم. وقتي نزديك كمپ اصلي رسيديم گاشكار با يك فلاسك چاي و شربت به استقبال ما آمد. به چادرهايمان رسيديم و شب را با سوپي خوشمزه و دنده كباب بز پذيرايي شديم. بعد با خيالي آسوده از اينكه فردا قرار نبود صعودي داشته باشيم تا دير وقت در چادر غذاخوري نشستيم؛ موسيقي گوش ميكرديم و به مرور صعود، رفع نواقص و خاطراتمان پرداختيم.





88/4/6
روز سيزدهم برنامه را در حالي آغاز كردم كه از شدت گرماي صبح در چادرم، از خواب بي دغدغه گذشتم و به ناچار بيرون آمدم. همه افراد خواب بودند. فقط كادر آشپزخانه بيدارشده بودند. درآينه به صورتم نگاه كردم. صورتم كاملا ورم كرده بود. براي اولين بار در اين مدت احساس گرسنگي مي كردم. گاشكار صبحانه برايم عدسي ، چاي پاكستاني ، عسل وخيلي چيز هاي ديگر آورد. با ولع صبحانه مي خوردم. انگار تمام سلولهاي بدنم دهان باز كرده بودند و هر آنچه مي خوردم آنها را مي بلعيدند! بعد از خوردن صبحانه گويي تازه فكرم باز شده بود. به اطراف نگاه كردم. بيس كمپ در خواب بود؛ اتريشيها ، آلمانيها و... همه در خواب بودند. فقط الاغی كه هر روز صبح ترانه گوشنوازي! سر مي داد وهمه ما را از صدايش بهره مند مي ساخت بيدار بود!
اين الاغ هر روز صبح به سمت چادر ما مي آمد چراكه يكبار به او غذا داده بوديم. در همان موقع سامان عكس جالبي از او گرفت كه تصوير بك گراند لب تاپ كاظم شده بود.ازآن به بعد اين الاغ عادت كرده بود تا صبحها به محض شنيدن صداي ما، به سمت كمپ ما بيايد و من نيز سامان را صدا مي كردم و به خي به او مي گفتم دوستت آمده و سامان هم كه تازه مي خواست از خواب بيدارشه، خنده بلندي سر مي داد كه باعث خنده ديگران در چادرهايشان مي شد. اولين باري كه سامان را صدا زدم و به او گفتم كه دوستت آمده است، چنان باورش شد كه با هيجاني بي وصف از چادرش بيرون آمد اما با قيافه الاغ در جلوي چادرش مواجه شد. اول يكه خورد اما بعد خنده بلندي سر داد. براستي روزهاي خوبي را در بيس كمپ مي گذرانديم.
در سكوت صبحگاهي بيس كمپ، به زمستان گذشته و به دوران استراحت مطلق در خانه و زمانهايي كه اشك مي ريختم فكر مي كردم. به ياد دلداري اطرافيان و نصايح آنها افتادم. اما اكنون با تمام ناباوريهايي كه وجود داشت در چادري در بيس كمپ نانگاپاربات نشسته بودم. صندلي آوردم ونشستم و به قله خيره شدم. حالا من اينجا حضور داشتم، درست روبروي نانگاپاربات؛ جايي كه به خاطر رسيدن به آن از كارم استعفا دادم، عمل جراحي را پذيرفتم و زحمات بسياري را به جان خريدم.

افراد با صورتهاي ورم كرده يكي يكي از چادر بيرون آمدند و صبحانه خوردند. خوردن صبحانه آنها تا ساعت 11 ادامه داشت و بعد گاشكار برايمان موزيك پاكستاني گذاشت و شروع به رقصيدن كرد. روزآفتابي خوبي بود به اين دليل تصميم گرفتيم تا حمام كنيم. حمام ما يك چادر بود كه درون آن بشكه اي قرار داشت. مي بايست آب را داغ مي كرديم و آنرا داخل بشكه اي كه از وسط نصفش كرده بوديم مي ريختيم. بعد كاسه كاسه آب مي ريختيم تا خود را بشوييم. با سختي فراوان حمام مي گرفتيم اما اينچنين دشوارحمام كردن به مراتب بهتر از نبودِ آن بود! توالت هم چادري بود كه درونش سنگ چيني شده بود و پس از استفاده از آن براي جلوگيري از آلودگي بيشتر و جلوگيري از هجوم مگس هايي كه اندازه زنبور بودند، رويش یک بیل خاک می ریختیم.
بعد از حمام همه افراد مشغول شستشوي لباسها شدند و كمپ از لباسهايي پر شده بود كه از در و ديوار چادرها آويزان شده بودند.
شب تا دير وقت بيدار مانديم و به خاطرات كاظم از K2 گوش مي كرديم و همچنين در مورد مسائل مختلف به بحث وگفتگو مي پرداختيم.



88/4/7
روز چهاردهم برنامه سر صبحانه قرار بر اين شد تا به كمپ 1 برويم و براي رفتن به كمپ 2 تلاش كنيم اما هوا خراب شد و باران وبرف شروع به بارش كرد.
همه در بيس كمپ مانديم. بعد از ناهار همه افراد به چادر من آمدند. هر هفت نفر به مدت 2 تا 3 ساعت در چادر من نشستند. با يكديگر صحبت مي كرديم و نقشه فردا را مي كشيديم. با بارش برف و باران نگران خيس شدن وسايلي شدم كه در مسير گذاشته بوديم.





88/4/8
ساعت 4 صبح با خيس شدن كيسه خوابم از خواب بيدار شدم. از ديشب بدون وقفه باران مي باريد و چادر من پراز آب شده بود. به چادر كاظم رفتم. تا صبح مي لرزيدم و نتوانستم بخوابم. ساعت 8 صبح در حالي كه هنوز باران مي باريد از چادر كاظم بيرون رفتم وبه چادر آشپزخانه رفتم. آرمان آشپزمان، بيدار شده بود. در كنار اجاق ايستادم تا خودم را گرم كنم و بعد يك چاي پاكستاني نوشیدم.
قرار بود امروز به كمپ 1 برويم اما هوا خراب بود. نمي دانستم آيا فرصت رفتن پيدا مي كنيم يا نه. ساعتي هوا خوب شد و من تمام لوازمم را بيرون از چادر ريختم تا خشك شوندو جاي چادر را هم عوض كنم. به كمك گاشكار و كاظم جاي چادر را عوض كرديم و تمام لوازمم را جلوي آفتاب گذاشتم تا خشك شوند . دوباره بارندگي شروع شد. تصميم گرفتم در چادر بمانم و كتاب بخوانم. سامان هم در كمپ ماند و بقيه افراد به كمپ 1 رفتند. رفت وبرگشتشان چهار ساعت و نيم طول كشيد. مقداري مواد غذايي و چادر به كمپ 1 بردند و به بيس كمپ بازگشتند.
اين روزها تمايل شديدي به خوردن پيدا كرده بودم و آن را از خود دريغ نمي كردم تا مشكلي از جهت كمبود قواي جسماني پيدا نكنم. در كيسه خوابم دراز كشيده بودم و از خوردن آجيل هايي كه با خودمان برده بوديم لذت مي بردم و كتاب پيامبر پائولوکوئیلو را مي خواندم. سامان هم مشغول شارژ وسايل برقي بود. هر از گاهي كاظم بي¬سيم مي زد و از خودشان خبر مي داد. كاملا خيس شده بودند. روز پانزدهم برنامه را به اين شكل به پايان رسانديم وشب را در چادر، براي فردا وكارهايمان نقشه مي كشيديم بعد از برگشتن بچه از كمپ 1 به اتفاق كاظم به چادر الماني ها (لوئيز) رفتيم بلكه بتوانيم مشكل هواشناسيمان ر ا حل كنيم چون همانطور كه اول گزارش گفتم در ايران نتوانسته بوديم سايت مناسبي را براي اين كار پيدا كنيم و مشكل بزرگي برايمان بود.كاظم مختصري از اين مشكل را بري لوئيز گفت و او هم قولي به ما داد



88/4/9

روز شانزدهم برنامه قرار بر اين شد كه به كمپ 1 برويم. روز خوبي بود. سر حال، بعد از استراحت در اين دو روز از خواب بيدار شدم. در حال صبحانه خوردن بوديم كه يكي از اعضاي تيم آلمانيها كه قله را صعود كرده بودند به چادر ما آمد و ما را به ناهاري كه به مناسبت صعودشان گرفته بودند دعوت كرد. ما هم استقبال كرديم. برايم خيلي جالب بود كه با آنها آشنا شوم و در ضمن حضور يك زن ايراني نيز براي انها جالب وسوال بر انگيز البته من اين را از سوالهايي كه از من مي كردند متوجه مي شدم . بعد از صبحانه در حا لپرسه زدن بودم كه بودم كه "كلارا" دختر اتريشي را كه به همراه دوست پسرش در یال شمال غربی گشايش مسير مي كردند، ملاقات كردم.
آنها بعد از 17 روز پايين آمده بودند. او به سمت ما آمد و شروع كرد به تعريف از خاطراتش. مدتي ايستاده به حرفهايش گوش داديم و بعد تصميم گرفتيم به چادر ناهارخوري برويم و با هم صحبت كنيم. هر آنچه از انواع تنقلات و خوراكيها داشتيم برايش آورديم و كلارا هم دست رد به سينه هيچ يك از خوراكي ها نمي زد! كم كم افراد كه در ابتدا از حضور كلارا در جمع خود شادمان بودند، آرزو كردند تا او تغيير عقيده داده و به چادر خودش بازگردد! شانس با ما يار شد چراكه ما را به ناهار دعوت كردند و گرنه ظاهرا كلارا قصد داشت از تمام آذوقه ي خوراكي ما بهره ي كاملي ببرد!
زمان ميهماني فرا رسيد. همه از كمپ هاي مختلف به سوي ميزها كه در وسط محوطه كمپ چيده شده بود هجوم آوردند. هر نوع خوراكي آنجا به چشم مي خورد؛ انواع ژامبون ، سوسيس، سيب زميني پخته وسرخ شده ، انواع نان از سه كشور، چند نوع ماكاروني و پاستا، شيريني وشكلات، شربت، برنج و سمبوسه و ... . به نظر مي رسيد اشتهاي همه افراد كاملا تحريك شده بود! در حال صرف ناهار بوديم كه باران گرفت ولي كسي به بارش باران توجهي نداشت! فضا بسيار دل انگيز و رؤيايي شده بود.
همه حرف مي زدند و غذا مي خوردند. باربرها و خدمه ها در گوشه ايي نشسته بودند تا ناهار ما تمام شود و بعد آنها شروع به خوردن باقي غذاها كنند. منظره ي خوشايندي نبود چون احساس مي كردم به دهان بقيه نگاه مي كنند و تمام مدت بالاي سر افراد مي ايستند و اجازه نمي دهند تا غذا به راحتي از گلوي افراد پايين برود! عده ايي از باربرها هم در گوشه ايي نشسته بودند و آواز مي خواندند و عده ايي هم ز فرصت ستفاده كرده وبه رقص محلي پاكستان پرداختند.
. بعد از ناهار بدون هيچ استراحتي به سمت كمپ 1 به راه افتاديم. به سختي راه مي رفتم و دائم خودم را سرزنش مي كردم كه چرا اينقدر غذا خوردم. بعد از 4 ساعت به كمپ 1 رسيدم. به چادر رفتم و يك چاي داغ نوشيدم. پشت سر ما گروه اتريشي ها كه به قصد قله حركت كرده بودند آمدند و قرار شد فردا صبح اول آنها صعود كنند و بعد ما .


88/4/10


براي دومين بار به كمپ 2 برويم اما از ساعت 4:30 كه بيدار شديم برف مي باريد. نمي توانستيم براي صعود تصميم بگيريم. دائم صدای بهمن مي شنیدیم. ساعت 6 تصميم گرفتيم صعود كنيم. من زودتر از همه به راه افتادم. پشت سرمن "هرمن" آلمانی بود. هرمن از صعود قبلي باز مانده بود وخودش از فاصله بين كمپ 3 و4 به تنهايي پايين آمده بود و تصميم داشت اين بار به تنهايي و البته در کنار تیم اتریشی براي صعود مجدد تلاش كند. طولي نكشيد كه هرمن از من جلو افتاد. او برفكوبي مي كرد و من پشت سرش صعود مي كردم. برف قطع شد ويك بار ديگر تجربه و درايت كاظم به كمك ما آمد. برخلاف دفعه قبل اين دفعه سرعتمان خوب بود و خيلي خوب صعود مي كرديم. نزديك به "كين شوفر وال" بوديم كه بارندگي دوباره شروع شد.كين شوفر ديوارهاي است حدود 200متر كه حدود 70متر ان عمودي بود وپر طناب هاي كه در طي سالها در انجا نصب شده بود هر تيم كوهنوردي كه هر سال وارد منطقه مي شوند يك سري طناب ثابت ديگر در انجا مي كشند و علاوه بر طناب نردبانهاي اهني هم در انجا وجود دارد كه جزء مزاحمت فايده اي ديگري ندارد .روز هفدهم برنامه را در حالي آغاز كرديم كه قرار بود
به زير ديواره رسيديم كه صداي ريزش بهمن مرا متوقف كرد. وقتي برگشتم و به افراد نگاه كردم ديدم سهند زير تلي از برف فرو رفته بود. اول كمي ترسيدم ولي بعد كه متوجه تكانهايي از زير برف شدم و از سلامتي او اطمينان حاصل كردم، از خوشحالي فرياد كشيدم و به مسيرم به دنبال كاظم ادامه دادم. در مسير يك بهمن كوچك به من زد و سنگي را با خودش به ارمغان آورد. سنگ به پايم اصابت كرد. از شدت درد فقط فرياد مي زدم. سامان كه پشت سر من حركت مي كرد از فرياد من ترسيده بود و مرتب مي پرسيد كه چه اتفاقي افتاده است. احساس مي كردم دنيا دور سرم مي چرخد. فكر مي كردم پايم شكسته است. در يك لحظه تمام اين چند ماهي را كه براي رسيدن به اينجا طي كرده بود را به ياد آوردم. ناراحت و خشمگين از اين حادثه بودم. از شدت درد چنان فرياد مي زدم كه كاظم كه دو يا سه طول جلوتر از من بود به پايين برگشت و اصرار داشت كه براي فرود آماده شوم. براي اينكه به پايين نروم به خودم فشار زيادي آوردم تا بتوانم از جايم بلند شوم. مي خواستم اطمينان پيدا كنم كه پايم شكسته است يا نه. وقتي كاظم به من رسيد و پايم را نگاه كرد گفت نشكسته است اماكاظم همچنان اصرار به فرود من داشت و براي من برنامه را تمام شده مي ديد واز من هم به خاطر فرياد هايي كه كشيده بودم عصباني بود ونظرش اين بود كه با اين كار روحيه بچه ها را تضعيف مي كنم وباعث نگراني آنها مي شوم راستش فكر مي كردم در ان لحظه عوض اينكه به من روحيه بده بيشتر نگران روحيه بقيه است . از من خواست تا بلند شوم و راه بيفتم. از او خواهش كردم فلاشينگ زوكم كند اما او گفت نمي تواند آنجا آن كار را انجام دهد. از من خواست يا خودم صعود كنم يا پايين برگردم. با درد زيادي شروع به صعود كردم. كاظم چند بار توصيه كرد تا كوله ام را بگذارم و بدون بار صعود كنم. اما وقتي به سرماي شب فكر كردم ترجيح دادم با كوله صعود كنم چون تمام لوازم گرمم داخل آن بود. برف به شدت مي باريد. تنها با كمك يك پا صعود مي كردم و ريز ريز اشك مي ريختم.ديوره كين شوفر مثل ديواره بيستون پله پله است در قسمتهاي عمودي براي صعود راحت بودم اما در جاهايي كه شيب كمتر مي شد ومجبور بودم ازهر دو پا استفاده كنم درد به قدري شديد بود كه از نفس مي افتادم تمام وزن بدنم را روي طناب مي انداختم ويك جور هايي سينه خيز ميرفتم از طرفي برف مي باريد واز طرفي من كند پيش ميرفتم دستم سردشده بود به خاطر تعداد زياد طناب ونردبان هاي فلزي موجود در مسير تا حدودي هم صعود بد قلقي داشتم در هنگام صعود اگر پايم به ديوار ميخورد يا اگر از مسير در ميرفتم درد شديدي تمام بدنم را منقبض مي كرد در ان لحظه تمام دل خوشيم نزديك بودن به كمپ دو بودبه انتهاي مسير رسيده بودم وصداي كاظم را مي شنيدم كه مرا براي صعود تشويق مي كرد ومرتب سامان را صدا ميكردم تا مطمئن بشوم بالا مي ايد و او هو خاطر نشان ميكرد كه در حال صعود است بعد از دو ساعت و نيم به كمپ 2 رسيدم و تمام فشار عصبي كه داشتم از بين رفت.به محل كمپ رسيدم المانها در كمپ بودند وتنها كسي كه سرش را از چادر بيرون اورد وخبري از من گرفت هرمن الماني بود ازش خواستم به چادرش بروم ت كمي گرم بشوم اما گفت چادر شما ان روبرويي است ام لطف بزرگي به من كرد ويك ليوان بزرگ نس كافه داغ به من داد وجاني گرفتم وبه داخل چادري كه پيشنهاد داده بود رفتم كف چادر به قدري نا همور بود كه نمي شد نشست واز طرفي پر از اب ويخ در داخل چادر بود به هر حال وارد چادر شدم سعي كردم با هر انچه دم دست دارم كف چادر را براي انداختن زير انداز اماده كنم . كاظم هم وقتي از وضعيت سامان خاطر جمع شد به كمپ امد وادامه كار را با او انجام دادم بعد از حدود دو ساعت چادر براي يك شب ماني ناراحت اماده شد در حال برف آب كردن بوديم كه سامان هم رسيد او بدون كوله صعود كرده بود سامان پس از اطمینان از اینکه من وكاظم د رحال صعود هستیم به سراغ کوله اش رفته و یک طول هم در دیواره آن را بالا کشیده بود ولی به علت شدت خستگی و بارش برف آنرا گذاشته و بدون کوله صعود کرد.. وقتي از سامان خبر بچه ها را گرفتم گفت آنها به كمپ 1 برگشتند. خيلي ناراحت شدم. با آن سختي تا به آنجا صعود كردند و بعد به خاطر بارندگي مجبوربه مجبور به فرود شدند كلي از اين موضوع ناراحت شدم .چايي خوردم وخوابم برد نمي‌دانم بعد از چه مدتي بود كه از درد از خواب بيدار شدم سامان وكاظم خوابيده بودند دنبال چيزي براي خوردن گشتم اما فقط مقداري اجيل پيدا كردم، دراز كشيدم كه بخوابم اما به دليل ناهمواري جام كه همش ليز ميخوردم وبه انتهاي چادر ميرفتم وهم از درد زياد تا روشنايي صبح خوابم نبرد . هوا روشن شده بود صداي تحركاتي را در كمپ شنيدم ظاهرا با وجود بارش برف انها قصد صعود داشتند يواش يواش صداها در بيس كمپ كم شد وآرامش برگشت.







رای نهایی دادگاه غار پراو

راي نهايي دادگاه پراو پس از هفت سال

شعبه رسيدگي كننده: شعبه پنجم دادگاه تجديد نظر كرمانشاه.
***راي دادگاه***
علي‌الفرض اينكه سرپرست تيم غارنوردي، آقاي كاظم فريديان از لحاظ اصول غارنوردي در سرپرستي تيم غارنوردي مرتكب تخلف گرديده باشد چون مرحومه ويكتوريا كياني‌راد قبلا در تيم آموزش ديده و با در نظر گرفتن وضعيت غار پراو كه از لحاظ فني در وضعيت بالايي بوده و شخصا بايد از لحاظ روحي و جسمي و وضعيت حاكم بر قضيه خود را ارزيابي مي‌نمود ومتعاقب آن اقدام به ورود به محوطه غار مي‌نمود، لهذا به نظر هيات دادگاه مرحومه متوفي هم از مرگ خود به عنوان مباشر دخيل بوده و با فرض اجتماع مباشر و مسبب قطعا مباشر مسئول است مگر اينكه سبب اقوي از مباشر باشد و به نظر هيات دادگاه با عنايت به نظريه هيات كارشناسان در فرض ما نحن فيه سبب اقوي از مباشر نمي‌باشد، لهذا دادگاه با عنايت به استدلالاتي كه مذكور افتاد ايرادي بر دادنامه شماره2700792-24/12/87صادره از شعبه 104 دادگاه جزايي كرمانشاه كه مبين بي‌گناهي آقاي كاظم فريديان مي‌باشد مترتب ندانسته وبا اعلام رد تجديد نظرخواهي تجديدنظرخواه مستندا به ماده 363 قانون مجازات اسلامي و بند الف ماده 257 قانون آيين دادرسي كيفري دادنامه تجديد نظر خواسته را عينا تاييد و استوار مي‌نمايد. راي صادره قطعي است.
»»» برنامه حادثه غار پراو برنامه ای غارنوردی از مجموعه برنامه های باشگاه دماوند بود که در سال 81 به اجرا در آمد و که در آن برنامه متاسفانه دو تن از هم نوردان عزیزمان در باشگاه دماوند (ویکتوریا کیانی راد و امیر احمدی) به علت نامعلوم سقوط از چاه 18 غار در زمان فرود روی طناب (ویکتوریا کیانی راد) و تخلیه انرژی و هیپوترمی (امیر احمدی) در آن برنامه جان خود را از دست دادند که طی آن خانواده ویکتوریا کیانی راد شکایت نامه ای را علیه باشگاه و سرپرست برنامه (کاظم فریدیان) تنظیم نمودند که در نهایت و بعد از 7 سال و بعد از 2 بار تجدید نظر دوباره رای نهایی دادگاه صادر شد.
لازم به ذکر است که غار پراو با عمق 752 متر ، عمیق ترین و دشوار ترین غار ایران در حال حاضر محسوب میشود که در سال 1352 توسط یک تیم انگلیسی کشف و شناسایی شد.
تا کنون این غار 4 کشته داده که اولین آن مرحوم سعید امینی از باشگاه آزادگان مشهد بوده که در سال 76 در چاه 3 غار پراو بر اثر حادثه سقوط بر روی طناب فوت نمود
دومین حادثه نیز مربوط به سال 81 است که طی آن ویکتوریا کیانی راد در هنگاه فرود مجدد از چاه 18 بر اثر نا معلومی سقوط و جان میسپارد
سومین حادثه نیز چند ساعت بعد از حادثه اول در زیر چاه 17 اتفاق می افتند و امیر احمدی بر اثر شوک ناشی از مرگ ویکتوریا، تخلیه کامل انژی و هیپوترمی فوت میکند که اجساد این عزیزان به علت دشواری کار و خطر حادثه برای تیم امداد در زیر غار 18 به خاک سپرده میشود
چهارمین حادثه نیز برای خلیل عبد نکویی از کوهنوردان با سابقه همدان در سال 87 صورت میگیرد که او نیز بر اثر تخلیه انرژی و هیپوترمی در چاه 10 غار پراو فوت میکند و طی برنامه بزرگی جسد وی از غار به بیرون انتقال پیدا میکند
»»» برای کسب اطلاعات بیشتر در مورد غار پراو و آمار و اطلاعات و تاریخچه ان میتوانید به نشریه گاهنامه انجمن کوهنوردان ایرن- ویژه نامه پراو ، شماره 12 سال 84 مراجعه کنید
این نشریه هم اکنون در دفتر انجمن برای فروش موجود میباشد

بنام خالق كوه ها

گزارش برنامه صعود به قله دماوند از جبهه جنوبي مورخ 22 مرداد 88
نوشته : سارا عبدالمحمدی

اي ديو سپيد پاي در بند ************* اي گنبد گيتي اي دماوند

در متون قديم ايران زمين پسوند "وند " به معناي بزرگ، عظيم و سترگ بوده است. از آنجا كه اين كوه دماي بسيار بالايي داشته، نام دماوند به حق زيبنده اوست. از آخرين زماني كه اين كوه خفته فوران كرده، اطلاعات تاريخي در دست نمي باشد.
دماوند از رشته كوهاي البرز مركزي با ارتفاء 5671، طول جغرافيايي '6 52°" شرقي " و " عرض جغرافيايي '56 35° شمالي " واقع در استان مازندران در نزديكي شهر لاريجان، بام ايران و بلندترين كوه آتشفشان خاموش جنوب غربي آسيا محسوب مي شود.
براي صعود به بام ايران 14 مسير اصلي و فرعي وجود دارد كه مسيرهاي اصلي آن عبارتند از:
ü جبهه شمالی؛ مسیر صعود این جبهه از میان دو یخچال سیوله (سمت راست) و دوبی سل (سمت چپ) صورت می‌گیرد.
ü جبهه شمال شرقی؛ پناهگاه تخت فريدون ) ارتفاع 4360 ( در این مسیر قرار دارد.
ü جبهه غربي؛ پناهگاه سيمرغ ( ارتفاع 4150) در این مسیر قرار دارد.
ü جبهه جنوبی؛ از سمت جنوب شرقی کوه: پلور، رينه، گوسفند سرا ( ارتفاع 2950ا ) و بارگاه سوم ( ارتفاع 4150) در این مسیر قرار می‌گیرند.
يخچال هاي معروف دماوند عبارتند از:
ü يخچال سيوله (جبهه شمالي).
ü يخچال دوبي سل (جبهه شمالي ).
ü يخچال عروسكها (جبهه شمالي).
ü يخچال يخار جبهه (شمال شرقي).



اين برنامه با شركت 43 كارآموز و با سرپرستي جناب آقاي بهرامي و كمك سرپرستان آقايان حسن بيرجندي و مهدي فراهاني در تاريخ 22 مرداد شهريور88 برگزار شد. قبل از آغار برنامه طي يك جلسه در باشگاه، آقايان بهرامي و بيرجندي نكات لازم براي صعود به دماوند را كه بارها تكرار كرده بودند به صورت جدي تر بيان كردند. زيرا صعود به دماوند با تمام برنامه هايي كه تا كنون رفته بوديم متفاوت بود. از زحمات ايشان كمال امتنان به عمل مي آيد.
سرانجام روز پنج شنبه 22 مرداد، روزي كه تمامي كارآموزهاي سال 88 براي آن لحظه شماري مي كرديم فرا رسيد. تقريبا همه با سنگين ترين كوله هايي كه تا كنون چيده بوديم و با شعار " تا خون در رگ ماست، دماوند مقصد ماست " به اميد صعودي لذت بخش ساعت 5:20 از ابتداي خيابان لاله زار به سمت جاده هراز حركت كرديم. همگي مي دانستيم كه صعود به اين قله همانند جنگ با دشمن فرضي بدون خطر نخواهد بود. دماوند همانند گل سرخي است كه از دور دل و قلوه مي برد و از نزديك خاري است بر چشم كساني كه ايمني را رعايت نمي كنند.
هدف از اين برنامه به كاربستن مهارت هايي بود كه تا كنون در برنامه ها و كلاس هاي تئوري پيشين آموخته بوديم. كه عبارت اند از: مديريت زمان، مديريت انرژي، كوله چيني، نفس گيري، گام برداري، كار گروهي، استفاده صحيح از تجهيزات، تغذيه مناسب با برنامه، بهداشت فردي و گروهي، شناسايي خطرات كوهستان، اصول سرپرتي و برقراري كمپ....
براساس برنامه از پيش تعيين شده قرار بود كه گروه ما از جبهه جنوبي صعود كند. 66 كيلوتر بعد از جاده تهران - هراز به روستايي به نام پلور رسيديم. از اين روستا به سمت رينه حركت كرديم. نرسيده به رينه سمت چپ جاده، جاده اي خاكي به طول 8 كيلومتر قرار داشت. وارد آن شديم ، پس از طي كردن مسافتي بر سر يك دو راهي رسيدم كه سمت راست به سوي جبهه غربي و سمت چپ به سوي جبهه جنوبي ميرسيد. وارد جاده سمت چپ به نام گوسفند سراي احساني شديم و پس از پيمودن مسافتي به گوسفند سرا رسيديم.
اگر دوستاني هستند كه مايلند دماوند را از جبهه جنوبي صعود كنند اما ماشين شخصي ندارند، مي توانند از ترمينال شرق تهران سوار اتوبوس هاي رينه شوند. پس از پياده شدن در رينه جيپ و يا نيسان هايي وجود دارد كه افراد را تا گوسفند سرا مي برد.
گوسفند سرا مكان پارك براي خودروهاي سواري، مسجد و كافه كوچكي دارد كه ميتوانيد چاي، آب، تخم مرغ حاضري و كمي تنقلات تهيه فرماييد. در صورت بروز مشكلي در مسير مي توانيد با پايگاه رينه با شماره تماس 01223252308 تماس برقرار كنيد. پايگاه امداد هلال احمر يكي در جاده خاكي و ديگري در نزديكي رينه وجود دارد كه از طريق اين پايگاه (رينه) ميتوانيد درخواست كمك كنيد (از ابتداي جاده تا گوسفند سرا آنتن مبايل برقرار است). لازم به ذكر است كه اگر براي شب ماني در بارگاه سوم تمايل داريد در پناهگاه استراحت كنيد بايد قبل از صعود، با پايگاه رينه هماهنگ شويد.
ساعت 10 صبح به گوسفند سرا رسيديم. سپس سرپرست برايمان صحبت كردند و نحوه تقسيم تيم : جلو دار عقب دار و ساير موارد لازم كه در زمان صعود بايد در نظر گرفته مي شد را توضيح دادند.
نكته حائز اهميت آن بود كه ما در تيم يك پرستار، يك فردي كه دوره كمك هاي اوليه را به صورت كامل گذرانده بود و لوازم كامل كمك هاي اوليه را به همراه داشتيم. سرپرست چند تن از دوستان را زودتر از بقيه با چادرها به بارگاه سوم فرستادند تا محلي مناسب براي اقامت گروه در نظر بگيرند و چادرها را بنا كنند. پس از صرف صبحانه و گرفتن قاطر براي چند تن از دوستان ساعت 10:30 از گوسفند سرا حركت كرديم.




مسير صعود تا بارگاه سوم دشوار نبود اما كوله هاي سنگين و آفتابي سوزان ما را مورد چنان عنايتي قرار دادند كه خاطره اش را از ياد نخواهيم برد. اين اولين صعودي بود كه با بردن 2 ليتر آب اكثرا با كمبود آب مواجه شديم و قانون " آب بايد به آب برسد را نقض كرديم" . پس از حدود چهار ساعت و نيم پيمايش در ساعت 15 به بارگاه رسيدم. متاسفانه خانم محبوبه پازوكي در ارتفاع 4100 دچار ارتفاع زدگي شدند و به همراه آقاي بيرجندي به سمت گوسفند سرا حركت كردند. يكي از قاطرها كمي قبل از ما رسيد و ديگري حدود ساعت 20 رسيد. بارگاه سوم بيشتر شبيه ميدان تره بار بود. نمي دانم تعداد چادرهاي اطراف پناهگاه بيشتر بود يا سنگهاي بزرگ اطراف آن. متاسفانه 2 تا از چادرها گم شد و يك گروه از تيم آقايان و گروه سرپرستي براي خوابيدن چادر نداشتند. هر تيمي مسئول برافراشته كردن چادر خود در ارتفاي 4150 متري شد.
سرپرست كمي به ما زمان دادند تا چادر بزنيم، استراحت كنيم و غذايي بخوريم . سپس در ساعت 17 جلسه عمومي در حدود 15 دقيقه با تمام اعضاي گروه برگزار كردند تا نكات لازم براي صعود فردا را يادآوري كنند. همچنين فرمودند در اين ارتفاع كمي فعاليت كنيم تا بهتر هم هوا شويم. بعد از جلسه ايشان نبض بيشتر دوستان را بررسي كردند . بيشتر بچه ها پليس شده بودند كسي زير 110 تا نمي زد.




هواي تميز و بدون دود ماشين ها سبب شده بود تا غبار از روي چشمان آسمان برداشته شود و نگين هاي زيبا آفرينش بر بلنداي آن ما را چشم نوازي كنند. كهكشان ما زيباست اما نمي داند كه ما بر روي زمين چه فتنه ها مي كنيم . اگر دستانمان به ستارهاي درخشان مي رسيد حتما دور تا دور آن را ديوار ميكشيدم و براي ورود به آن طلب پول مي كرديم. به قول فروغ فرخ زاد:
اي ستاره ها كه بر فراز آسمان
با نگاه خود اشاره گر نشسته ايد
اي ستاره ها كه از وراي ابرها
بر جهان ما نظاره گر نشسته ايد
اي ستاره ها مگر شما هم آگهيد
از دورويي و جفاي ساكنان خاك
كين چنين به قلب آسمان نهان شديد
اي ستاره ها، ستاره هاي خوب و پاك
نكته بسيار جالب درجه هوا بود، در سردترين لحظات شب دماي هوا حداكثر به 4 تا 5 درجه زير صفر رسيد و حتي آب چشمه بارگاه سوم يخ نبسته بود. شرايط آب و هوا بر وقف مراد بود. در بارگاه سوم به تازگي پناهگاهي ساخته شده است كه چاي گرم در آن پيدا ميشود. بيم آن دارم كه روزي قله دماوند توريستي شود و به جاي آنكه كوهنوردان بر آن گام بگذارند تازه عروس و دامادها در هتل هاي 7 ستاره اي ماه عسل خود را جشن بگيرند. اميدوارم سهم من از زندگي سهام عدالت باشد تا بر اين فاجعه نگريم.
همه دوستان تلاش مي كردند كه بخوابند اما سرو صداي زياد و تا حدودي ارتفاع سبب شد كه نتوانند خوب بخوابند. ساعت 2 صبح بيدار باش بود. تقريبا همه راس ساعت 3 صبح در صف مقدم آماده به حركت بودند. ساعت 3:05 صبح تيم به سوي آتشفشان خاموش، منزلگه فريدون مرد ميدون حركت كرد. بيشتر تيم ها با ما شروع به حركت كردند. ظلمت شب همه جا را در برگرفته بود و چراغ هاي همنوردان همانند الماس هاي كوچك بر روي زمين آرام آرام با سرقدم آقاي بهرامي حركت مي كرد. هوا بسيار مطلوب بود. تيم هاي زيادي با هم حركت مي كردند. تيم ما تقريبا بيشترين تعداد را در ميان تيم هاي حاضر داشت به همين دليل گاهي تيمهاي ديگر اعضاي خود را در صف ما گم مي كردند كه با هماهنگي بين سرپرستها اين مشكل به راحتي مديريت مي شد. آهنگ سكوت با نواي نفس هاي ما تصنيف ترنم عشق را زنده مي كرد. همه تلاش ميكرديم كه صحيح گام برداريم و خوب نفس بكشيم. با روشن تر شدن هوا از وحشت كوه كاهيده مي شد اما بر عظمتش مي افزود.
پس از پيمايش ارتفاع 1000 متر از بارگاه سوم به بلندترين آبشاريخي خاورميانه با ارتفاع 5150 متر از سطح دريا، كه تقريبا در تمامي روزهاي سال به جز چند روزي از مرداد ماه يخ زده است رسيديم. آبشار يخي بسيار زيبا بود تنها يك اسب شاخ دار كم داشت تا آرزو هاي ما را برآورده كند.تا نزديكي آبشار يخي تيم، همانند ارتش مورچه هاي قرمزپشت به پشت فرمانده رژه ميرفت. اما پس از آن ريزش ها آغاز شد. چند تن از دوستان از آبشار بازگشتند و تيم انسجام اوليه را از دست داد. به نزديكي تپه گوگردي كه رسيديم يكي از بزرگترين اشتباهات از طرف چند تن از دوستان صورت گرفت. آنها از ادامه صعود منصرف شدند و تصميم گرفتند درابتداي تپه استراحت كنند و منتظر برگشت تيم شوند.علي رغم آن كه سرپرست به همه تذكر داده بود كه خواب در ارتفاع بالاي 5000 خواب بدون بيداري است، عده اي اين موضوع را جدي نگرفتند و در ابتداي تپه استراحت كردند. غافل از آنكه سيزده به در تپه گوگردي همانند شنا كردن در مرداب خطرناك خواهد بود.



مسير صعود از تپه تا قله دشوارترين ترين بخش صعود بود زيرا هم انرژي كمتري داشتيم و هم بوي گوگرد هم چون نسيم بهاري ما را نوازش مي داد كه البته اين نوازش بي شباهت به شلاق هاي باد بر دشت گندم نبود. هوا گرم بود اما باد شديدي منطقه را در بر گرفته بود. تيم منسجم مورچه هاي قرمز به لشگر شكست خورده جنگ جهاني دوم مبدل شده بود. نفس كشيدن بسيار سخت بود اما تنها رمز موفقيت در زير قله قدم هاي كوتاه و نفس گيري عميق بود. گروه به سه تيم تقسيم شد و ساعت 10:30 دقيقه صبح اولين گروه به قله رسيد و پس از گذشت 10 دقيقه 32 نفر از 43 نفر بر بام ايران ايستادند. قله هاي مجاور هم چون ورارو، سه سنگ، گل زرد ... به چنين دلاوراني افتخار ميكردند. نمي دانم حس خستگي بيشتر بود يا شيرني صعود. اما ما توانستيم و اين بسيار زيبا بود.
شايان ذكر است كه از تلاش هاي آقاي عرفان فكري در حمايت هاي فراوان از تيم در تمام برنامه ها به ويژه در صعود به قله دماوند تشكر كنم.


ساعت 10:45 دقيقه تيم به سمت كمپ حركت كرد. بالا آمدن يك داستان دارد و پايين رفتن قصه هزار و يك شب است. وقتي پايين مي رويم تازه مي فهميم كه چقدر بالا آمديم . شيرني و غرور صعود با رسيدن بر سر بالين دوست عزيزمان خانم ستاره اكبريه و ديدن او در حالت اغما به سكوتي تلخ تبديل شد. لطف خدا شامل حال ما بود. خانم احمدي (پرستار تيم) در حدود 20 دقيقه سي . پي . آر كردند به لطف خدا باز هم چشمان ستاره همچون ستاره اي درخشان، درخشيد. از زحمات سرپرست، دوستان و به ويژه خانم الهام احمدي تشكر مي كنم.
سرپرست تصميم داشتند كه براي خانم اكبريه قاطر بگيرند. اما ايشان اعلام كردند كه مي توانند آرام آرام حركت كنند. آقاي بهرامي با چند طناب انفرادي و به كمك آقايان عرفان فكري، عباس شفاعي و مجيد شه پري تيم امداد را تشكيل دادند تا به آرامي مصدوم را به سمت بارگاه سوم همراهي كنند.
بقيه تيم تا نزديكي بارگاه با گروه امداد حركت كردند كه در صورت نياز به كمك ( همانند وسايل ضروري يا تعويض افراد گروه امداد ) حضور داشته باشند. زماني كه به نزديكي بارگاه رسيديم به دستور سرپرست بقيه تيم با سرعت بيشتري به سمت كمپ حركت كردند تا براي حركت، زودتر آماده شويم. در همان زمان آقاي بيرجندي از سمت بارگاه سوم به ما پيوستند. هليكوپتر امداد براي بردن جنازه يك پسر 20 ساله و چند مصدوم به بارگاه آمده بود و سرپرست از اين فرصت استفاده كردند و خانم اكبريه را به همراه خانم احمدي به بيمارستان منتقل كردند. در حدود ساعت 16 همه دوستان به بارگاه سوم رسيده بودند اما به دليل عدم هماهنگي گروه، ساعت 18 تيم به سمت گوسفند سرا حركت كرد. حدود ساعت 21:30 تمام اعضاي تيم به گوسفند سرا رسيده بودند. بچه ها تيم خسته، هر كدام در گوشه اي نشسته، دست ها رو سينه بسته، اخم ها تو هم و شكسته ، همه تشنه و گرسنه، آرزوي يك دوش آب گرم و تخت خوابي نرم و را در سر مي پروراندند. تيم به دو گروه تقسيم شد زيرا عده اي كوله و لوازم خود را بار قاطر كرده بودند و متاسفانه بار با تاخير رسيد. بنابراين با هماهنگي سرپرست آن دسته از گروه كه كوله و لوازمشان را به همراه داشتند زودتر از گروه دوم به سمت تهران حركت كردند. تقريبا ساعت 22 بود كه تيم اول به سمت تهران حركت كرد و تيم دوم با يك ساعت تاخير حركت كردند. ساعت 00:30 بامداد تيم به باشگاه رسيد وكساني كه روز شنبه را مرخصي گرفته بودند به كساني كه براي شنبه مرخصي نداشتند فخر فروشي مي كردند.(دلت بسوزه من الام ميرم مي خوابم و تو بايد بري سر كار و از اين حرف ها ....).
با تمام شادي ها، غم ها و سختي ها صعود به دماوند به پايان رسيد و كلاغ ها به خانه هايشان رسيدند. از زحمات همه مربيان و دوستان تشكر ميكنم زيرا كه ارزشمندتر از صعود به قله فرايند روابط انسان هاست كه در لحظات سخت برگ زريني است بر دفتر خاطرات قلب ها.
چند انتقاد از سرپرستي :
قبل از انتقاد، از زحمات آقاي بهرامي و همكارانشان تشكر مي كنم. وقتي كه به دوستانم در باشگاه هاي ديگر گفتم كه من با دماوند به دماند رفتم و قبل از برنامه سرپرست از همه دوستان پرسيد كسي لباس، دستكش، كيسه خواب و يا چيز ديگري كم وكاست ندارد و براي تعدادي از دوستان لوازم مورد نيازشان را تهيه كردند، همه تعجب كردند زيرا كه براي يك تيم 43 نفري كسي اين كار را انجام نمي دهد. دمتون گرم *** غمتون كم.
دو انتقاد از سرپرستي دارم كه به شرح زير است:
ü براي يك تيم آماتور با تعداد 43 نفر يك سرپرست و دو كمك مربي كافي نبود. ما به كمك سرپرستان بيشتري در اين برنامه نياز داشتيم.
ü به نظر من سرپرست بايد اعضاي تيم را فيلتر مي كردند. همه دوستان نمي توانستند به قله بيايند. براي همين بهتر بود از يك ارتفاعي به بعد، به بعضي از دوستان اجازه صعود داده نميشد.

چند انقاد از تيم آزمايشي :
ü هميشه در نظر داشته باشيم كه تمام كوه ها قاطر ندارد. بنابر اين تلاش كنيم تا بارمان را خومان حمل كنيم .
ü مسئوليت پذيري تيم بالا نبود. زيرا در بارگاه سوم بيشتر دوستان از چادرهايي استفاده كردند كه از انبار تحويل نگرفته بودند. مثلا وقتي كسي از باشگاه چادر شماره 2 را تحويل مي گيرد نبايد در كمپ چادر شماره 6 را برپا كند.
ü وقتي صبح ساعت 3 تصميم به حركت گرفتيم، تيم ما پر سر و صداترين تيم منطقه بود. رعايت سكوت در كمپ خيلي مهم است زيرا همانگونه كه ما استراحت كرديم، بقيه تيم هاهم بايد استراحت كنند.
ü زماني كه ميخواستيم از بارگاه سوم به سوي قله صعود كنيم بعضي از دوستان تجهيزات كامل و كافي نداشتند. با اين كه سرپرست چند بار تاكيد كرده بود لوازم بايد كامل باشد اما باز هم عده اي اين موضوع را پشت گوش انداختند. هواي دماوند هميشه بهاري و آرام نيست.
ü عدم هماهنگي و كار گروهي مناسب در بين ما موج مي زد. اگر همه به هم كمك مي كرديم تا چادر ها زودتر جمع شود و كوله ها زودتر بر روي قاطر سوار شود در پايان مسير تمام اعضاي تيم مي توانستند با هم به تهران برگردند.
ü چند بار در مسير از سرپرست خواسته شد كه استراحت داده شود. اگر ما يك سرپرست را قبول نداريم مي توانيم با او به برنامه نرويم . اما اگر با كسي به برنامه مي رويم بايد از دستورات وي پيروي و به او اعتماد كنيم. زيرا كه كار گروهي با اطاعت از مافوق رسميت پيدا مي كند.
ü در چند برنامه بعضي از خانم ها مقداري از لوازم خود را به آقايان دادند تا برايشان حمل كنند. اگر هدف ما از شركت در باشگاه دماوند پيشرفت باشد، بايد ياد بگيريم كه وظايفمان را خود به تنهايي انجام دهيم. اگر به قله صعود نكنيم اما بارمان را خودمان حمل كنيم يك صعود شرافتمندانه انجام داده ايم.هدف قله نيست.
ü بيشتر اعضاي تيم با قدرت اراده به قله دماوند صعود كردند نه قدرت جسمي. توان جسمي بايد در موازات قدرت اراده و تجهيزات مناسب افزايش يابد. زيرا هر كدام از اين موارد فاكتورهاي مهم صعود هستند كه جايگزين يكديگر نيستند بلكه مكملند.
ü اين موضوع صحيح است كه ما در دوره آزمايشي هستيم و اشتباه كردن در ماهيت اين دوره نهفته است. اما نبايد پشت سر نام آزمايشي بودن پنهان شويم. بايد تلاش كنيم كه از اشتباهاتمان درس بگيريم. فرايند تلاش براي موفقيت در گروه كم رنگ شده است كه بايد مورد عنايت بيشتري قرار گيرد.
ü بيشتر ما فاميلي هاي يكديگر را نمي دانيم. مثلا اگر من گم شوم. به تيم امداد ميگوييد دوستمان سارا همان كسي كه هميشه در قله فل فل دلمه اي مي خورد گم شده است؟؟؟؟؟ حتما مامور امداد به شما خواهد گفت: ديشب كارتون حنا دختري در مزرعه را نگاه كردي؟؟؟؟؟
ü چرا آقاي بيرجندي يا ساير اعضاي رسمي باشگاه بايد هميشه ما را نقد كنند. چرا ما نبايد خود جلسات ماهانه داشته باشيم؟ اگر خودمان به خودمان احترام نگذاريم، كسي هم به ما احترام نمي گذارد. بهتر است براي برنامه هاي زمستان جلسات منظمي برقرار كنيم تا در كنار يكديگر بيشتر پيشرفت كنيم. به اميد آنكه مورد لطف پروردگار قرار گيريم.


با كمال احترام
سارا عبدالمحمدي
بسمک یا خالق
گزارش برنامه غار گل زرد- برنامه آزمایش - شهریور 88
نوشته ایمان تجریشی
آنگاه که مادرم زمین مرا خواند به آغوش مهربانش و قبل از آنکه پدرم خورشید از شیفت شب بازگردد {آخه بیچاره پدر، دو شیفت کار می­کنه، صبح اینطرف دنیا و شب آنطرف دنیا، مامان هم عین پروانه دورش می­گرده}، رأس ساعت 5 صبح ماشینها از جلوی درب باشگاه دماوند حرکت کردند. البته من انتهای اتوبان بابائی به گروه ملحق شدم. در طول مسیر، از شوق سفر به اعماق کوه و خوشحال از شروع هیجان و ماجراجویی جدید و لبخندی بر لبانم بخاطر رویایم که کاش مثل کارتون سفر به اعماق زمین تو غار یه تخم دایناسور پیدا کنم، تو ماشین یک بار دیگر لوازم رو چک کردم.
لوازمی که در کلاس آموزشی سه­شنبه گفته بودند به شرح زیر بود:
Ø دو عدد منبع نوری مجزا
Ø کلاه کاسک
Ø کفش غار
Ø دستکش
Ø لباس غارنوردی
Ø کیف نقشه برداری (کاغذ، مداد، پاک­کن، قطب نما و نقشه قبلی)
Ø و پتوی نجات.
البته چون برنامه ما بیشترجنبه آموزشی داشت می­تونستیم به جای لوازم حرفه­ای از لوازم موقت استفاده کنیم. مثلاً به جای کلاه کاسک از کلاه ایمنی، به جای کفش حرفه­ای از چکمه­های باغبانی، به جای دستکش از دستکش­های دولایه لاستیکی یا دستکش کار با پوشش پلاستیک در کف دست بخاطرجلوگیری از نفوذ رطوبت و برای لباس غارنوردی هم می­تونستیم از لباس یکسره کار استفاده کنیم.
تجهیزات ضروری ثانویه عبارت بودند از:
ü غذا و آب (چون آب داخل غار قابل شرب نیست)
ü کیسه زباله
ü باطری اضافه
ü کیف کمک­های اولیه
ü زانوبند
ü کوله غار (که تقریباً شبیه کیسه انفرادی سربازیست با این تفاوت که لایه­اش از نفوذ آب جلوگیری می­کنه)
و تجهیزات استاندارد شخصی:
هارنس غارنوردی
تسمه خودپیت 2 متر
ابزار فرود (استاپ، سمبل)
کارابین اتصال صندلی غارنوردی
یومار سینه و پا
تسمه اتصال یومار سینه
تسمه یا رکاب و ...
ساعت 7:30 کنار رستورانی به نام ناپ توقف کردیم. پس از صرف صبحانه ساعت 8:30 با گرای 215 راهی شدیم. مقصد ما غار زیبای گل زرد بود واقع در 65 کیلومتری جاده هراز نزديك درياچه لار که جاده خاکی آن از پشت کارخانه آب معدنی پلور شروع می­شود. محل، تقریباً غیربومی بود و به علت خوش آب و هوا بودن منطقه، تعدادی ویلا در آنجا بود که بعد از پشت سرگذاشتن آنها با گرای 320 درجه وارد دره شدیم. به دلیل هموار بودن جاده (که البته خاکی بود) می­بایست مسافتی را پیاده طی می­کردیم البته تا نزدیک غار می­شد با ماشین رفت اما با ماشین شاسی­بلند قابل عبور بود.
تقریباً می­شد گفت تا نزدیک غار آبی وجود نداشت. فقط در یک ییلاق باصفا که چوپانها برای گوسفندان کمپ زده بودند آب پیدا می­شد که همه قمقمه­ها رو پر کردیم. ساعت 9:45 سر دوراهی رسیدیم و بعد از طی نیم­ساعت به غار رسیدیم. در کل حدود دو ساعت آهسته پیاده روی کردیم. به دستور سرپرست گروه، آقای افشین یوسفی، همانجا برای تعویض لباس و آماده کردن تجهیزات اتراق کردیم. پس از آمادگی با گرای 210 درجه به داخل دره حرکت کردیم. دهانه غار به اندازه قطر یه آدم (بدون هیچ گونه تجهیزات) بود و حدوداً یک متر یا بیشتر از سطح زمین قرار داشت طوری که در تصورات من نمی­گنجید دهانه غار به این کوچکی باشد اما چون عاشق ماجراجویی هستم خیلی خوشحال شدم. به گفته آقای یوسفی حدود ده سال پیش، دهانه غار همسطح زمین بوده و به دلیل ریزش کوه و سیلاب­های فصلی سطح زمین بالا اومده. حتی گاهی زمستانها و در فصل بارندگی دهانه غار پوشیده می­شه که غارنوردها در فصل صعود دهانه را پیدا می­کنند و راه را باز می­کنند. حتماً روزگاری باید از کوه بالا می­رفتند تا به دهانه غار برسند!!
خلاصه یکی یکی با گرای 280 درجه وارد دهانه غار شدیم. از همان بدو ورود غار بسیار دیدنی و جالب و جذاب بود. ناگفته نماند که غار گل زرد از جمله غارهای آهکی رودخانه­ای- دریاچه­ای است که روی سقف و کف آن استلاگمیت­ها و استلاگتیت­ها به وفور دیده می­شود.
پس از گذر از یک معبر تنگ و تاریک به آب رسیدیم. خیلی برایم هیجان انگیز و جالب بود. مدتی بعد، به تالار اول رسیدیم. کنار تالار یه ستون بزرگ و پشت آن یه حوضچه قرار داشت. در طول راه حوضچه­های زیادی دیدیم که می­شد در آنها آبتنی کرد. بعد از اندکی توقف، به دستور سرپرست در منطقه کارگاه زدند. پس از طی یک راهرو به منطقه­ای رسیدیم که تقریباً دیواره­مانند بود و زیر آن پرتگاهی بود که به حوضچه منتهی می­شد و ما باید مسیر را تراورز می­کردیم. بنابراین، طبق آموزش داخل تالار با طناب­های انفرادی، به خودمان صندلی بستیم و بدین صورت خود را به طناب حمایتی که سرپرست کارگاه زده بود متصل کردیم و آن منطقه را تراورز کردیم. بعد از چند دقیقه به جایی رسیدیم که از قبل نردبانی طنابی به آن وصل شده بود. ما هم یکی یکی از آن پایین رفتیم تا به هال/تالار دوم رسیدیم. واقعاً شگفت­انگیز بود. چون طبق مدیریت زمان سرپرست باید چهار ساعت داخل غار می­ماندیم دستور بازگشت اعلام شد.
در مسیر بازگشت در تالار اول کمی توقف کردیم و سرپرست کمی صحبت کرد. با پیشنهاد یکی از بچه­ها تمام چراغ­ها خاموش شد. سکوت و تاریکی همه جا را فرا گرفت و غیر از صدای پای آب چیزی شنیده نمی­شد. با خود فکر کردم اگه کسی توی غار گم بشه یا چراغش باطری تموم کنه چی میشه؟! سرانجام ساعت 17:50 از غار خارج شدیم. با دیدن نور و روشنایی احساس تولدی دوباره داشتم. آه... دنیایی کاملاً متفاوت و زیبا! بیرون غار منتظر بقیه گروه بودیم که مطلع شدیم متاسفانه یکی از همنوردان مصدوم شده که البته با کمک آقای بیرجندی و سرپرست و دیگر اعضای باتجربه، او را از غار بیرون آوردند و با طناب انفرادی برانکاردی ساختند که بسیار موثر واقع شد. در اینجا به اهمیت کمک­های اولیه پی بردم و تصمیم گرفتم حتماً دوره پزشکی کوهستان را بگذرانم. مدتی بعد راننده ون، ماشین را تا انتهای جاده آورد و مجروح را به بیمارستان انتقال دادند. من هم به همراه سایر افراد گروه شروع به پیاده­روی در مسیر بازگشت کردم. ساعت 18:30 به جاده هراز کنار ماشین­ها رسیدیم. پس از اندکی نظرسنجی و گرفتن عکس سوار ماشین شدیم و به سمت تهران حرکت کردیم. بدین­ صورت یکی از زیباترین برنامه­ها که با باشگاه دماوند داشتیم تمام شد.
پدرم خورشید دوباره به شیفت شب رفت و برادرم ماه را به جای خودش بالای سر ما گذاشت تا مراقبمون باشد.

Iranian speleological expedition to lebanon- 2009




Iranian speleological expedition to lebanon- 2009


اکسپدیشن مشترک غارنودی لبنان- سپتامبر 2009

پس از برگزاری موفق اکسپدیشن بین المللی غارنوردیISEI2008 در مهرماه 1387 تلاش غارنوردان ایرانی برای پیشرفت در علم غارشناسی و بهبود تکنیکهای غارنوردی در سطح ملی منجر به برگزاری دو همایش ملی تخصصی غارنوردی در غار بتون توسط غارنوردان مشهد و غار هامپوئیل توسط غارنوردان تبریز و تهیه چندین نقشه از غارهای مختلف گردید.
در عرصه بین المللی هم با تلاش و پیگیری بخش بین الملل شاهد چندین دستاورد مهم بودیم: چاپ گزارش همایش غاربتون و نقشه آن غار در بولتن اتحادیه جهانی غارنوردی UIS، همکاری با هیئت منتقدین کنگره بین المللی غارنوردی در نقد مقاله، نوشتن نامه ای از سوی غارنوردان ایرانی خطاب به غارنوردان خارجی که در مجمع عمومی اتحادیه بین المللی غارنوردی در پانزدهمین کنگره بین المللی غارنوردی و غارشناسیICS در شهر کرویل ایالت تگزاس آمریکا خوانده شد و باعث جذب حمایت این اتحادیه از IST-Lebanon2009 شد، دو بار پخش فیلم اکسپدیشن بین المللی غارنوردیISEI2008 در کنگره بین المللی غارنوردی ساخته بوریس واتز مستند ساز اهل کرواسی، آغاز نگارش کتابی درباره ISEI2008 و دستاوردهای آن توسط دبیر کل اتحادیه جهانی غارنوردی و ...البته شاید بتوان مهمترین دستاورد تلاشهای بخش بین الملل را برگزاری برنامه مشترک و آموزشی برای غارنوردان ایران در کشور لبنان توسط کلوپ غارنوردی لبنان SCL دانست.
در این دوره تکنیکهای SRT پیشرفته و نقشه کشی به غارنوردان ایرانی آموزش داده می شود.
لبنان از کشورهای سبک غارنوردی و غارشناسی می باشد که از سال 1956 دارای تشکیلات منظم غارنوردی می باشد. در حال حاضر هم فادی نادر، غار نورد لبنانی الاصل مقیم فرانسه سمت دبیرکلی اتحادیه جهانی غارنوردی را به عهده دارد.

تاریخچه کلوپ غارنوردی لبنان:
سال 1940 لیونل گورا به همراه غارنوردان فرانسوی به غار جعیتا رفت و سپس بهمراه دوستانش به این غار برگشت. از این پس فعالیتهای غارنوردی در لبنان شکل ویژه ای بخود گرفت و سال 1951 ، SCL کلوپ غارنوردی لبنان پا به دنیا گذاشت و 1956 رسما ثبت شد.
بنیانگذاران این کلوپ لیونل گورا –سامی کرکابی- ریموند خاوام و آلبرت اناوی بودند. سال 1963 آلبرت اناوی با شرکت در اولین کنگره بین المللی غارنوردی در پاریس به نمایندگی SCL و لبنان شرکت کرد. سال 1965 کلوپ غارنوردی لبنان به نمایندگی لبنان عضو بنیان گذار UIS شد.آلبرت آناوی همچنین به عنوان دبیر کل UIS انتخاب شد.کلوپ غارنوردی لبنان تاکنون 2 بار بدلیل کشفیات ارزشمندش در غار جعیتا و دیگر خدماتش موفق به دریافت نشان ملی درخت سدر شده است.
کلوپ غارنوردی لبنان همچنین به ارتش لبنان و دوایر دولتی، شهرداری و کمپانی های مختلف در زمینه امداد غار و تکنیکهای SRT آموزش می دهد.
کلوپ غارنوردی لبنان از سال 1955 مجله غارنوردی الوطواط (خفاش) که در نوع خود بسیار حرفه ای طراحی می شود را به صورت دوره ای چاپ نموده است.کلوپ غارنوردی لبنان همچنین در سالهای 2001 و 2006 دو بار سمپوزیوم غارشناسی خاورمیانه را برگزار نموده است.

تیم غارنوردی و غارشناسی ایران : IST-Lebanon2009
با توافقات به عمل آماده میان غارنوردان عضو اکسپدیشن بین المللی غارنوردیISEI2008 با غارنوردان لبنانی و حمایت انجمن کوهنوردان ایران، اتحادیه جهانی غارنوردی و ...یک برنامه مشترک میان غارنوردان ایران و لبنان از تاریخ 25 شهریور الی 8 مهرماه به مدت دو هفته برگزار می گردد. در این برنامه که شامل دوره آموزش SRT پیشرفته، کمک های اولیه ویژه غار و برخی تکنیکهای امداد و نجات در غار و نقشه کشی می باشد 9 غارنورد ایرانی به همراه مربیان غارنورد لبنانی که توسط مربیان فرانسوی آموزش دیده اند در حین بازدید از غارهای مختلف لبنان به امر آموزش هم می پردازند.
هدف از این برنامه آموزش و یادآوری تکنیکهای غارنوردی به غارنوردان ایرانی و نزدیکی روابط غارنوردان لبنانی با همتایان ایرانیشان در جهت بسط روابط بین المللی غارنوردان ایرانی می باشد.
بدین منظور پوستر، لوگو و تیشرتهای این برنامه نیز توسط باشگاه غارنوردی لبنان طراحی و برای ما ارسال شده که پوستر و طرح لوگوی این برنامه در ابتدای صفحه قابل مشاهده است .



اعضای تیم:

  • سعید هاشمی نژاد(سرپرست)- مشهد
  • حسین فرجی - مشهد
  • سارا عدالتیان- مشهد
  • افشین یوسفی- تهران
  • یوسف واقف- تهران
  • فاطمه واقف- تهران
  • رحمان عباسپور- تبریز
  • ابراهیم بیرامیان- تبریز
  • آرش یاسمین پور- سنندج
    -------------------
    همین خبر در سایت هم طناب

گزارش برنامه آزمایشی غار گل زرد

بنام خالق كوه ها

گزارش برنامه پيمايش غار گل زرد مورخ 13 شهريور 88
نوشته : سارا عبدالمحمدی

از آنجا كه بزرگترين رسالت گزارش نويسي دادن اطلاعاتي مفيد و لازم براي كساني است كه نسبت به برنامه مذبور دانش كمتري دارند، من برآن شدم تا قبل از نوشتن برنامه پيمايش غار گل زرد، اطلاعاتي را كه از سرپرست و ساير افراد مجرب شنديده بودم مكتوب كنم. به اميد آن كه كساني باشند كه از خواندن آن مطلبي بياموزند. خاطر نشان ميكنم كه اين اطلاعات لزوما كامل نيست و دوستان عزيز براي بدست آوردن اطلاعات بيشترمي توانند به سايت هاي معتبر و يا اساتيد مجرب مراجعه فرمايند.

اطلاعات مفيد براي پيمايش غارها:

»»» درغار چيزي از خود به جا نمي گذاريم به جز رد پا.
»»» از غار چيزي بيرون نمي آوريم به جز عكس.
»»» در غار چيزي را نمي كشيم به جز زمان.


ü لوازم فني لازم همانند طناب، دو روشنايي با منبع نور متفاوت و باطري اضافه، دو كارابين، كلاه ايمني، كيف كمكهاي اوليه، نوشت افزار، قطب نما، ساعت، لباس مناسب براي ورود به غار، پتوي نجات، كوله مناسب براي عبور از مكانهاي باريك.... را به همراه داشته باشيم.
ü دماي غار ها معمولا در فصول مختلف بين 8 تا 12 درجه مي باشند.
ü قبل از ورود و خروج از غار به هماهنگي بين چشم با نور خورشيد توجه كنيم تا چشمان ما دچار آسيب نشود.
ü قبل از ورود به غار شرايط را بررسي كنيم تا با حيواناتي كه از غار به عنوان آشيانه استفاده مي كنند روبرو نشويم. اين دسته حيوانات در جايي زندگي مي كنند كه به نور آفتاب و محل خروج ازغار نزديك باشند.
ü در زمان برخورد با خفاش ها بهتر است حركت نكنيم و تنرسيم زيرا آنها به هيچ وجه با ما برخورد نمي كنند و بايد بگذاريم تا عبور كنند. خفاش ها در مكان هايي زندگي مي كنند كه نور در كمترين مقدار خود باشد.
ü در حركت گروهي به نفر قبلي و بعدي خود توجه كنيم تا تيم به صورت پيوسته حركت كند.
ü در صورت ريزش سنگ به بالا نگاه نكنيم تا سنگ با صورت ما برخورد نكند و سعي كنيم جايي مناسب پناه بگيريم.
ü هر دو منبع نور بايد در دسترس باشد زيرا كه در صورت نداشتن نور با شرايط بسيار بحراني مواجه مي شويم.
ü در غار بايد مسير را خوب بخاطر سپرد تا در زمان برگشت با مشكل روبرو نشويم.

ü از كشيدن كروكي و استفاده از قطب نما يا چيدن سنگ در سر چند راهي ها كمك بگريم زيرا ممكن است اطلاعات برگشت را فراموش كنيم.
ü تحت هيچ شرايطي كلاه ايمني را از سر در نياوريم.
ü براي استراحت، مكان هاي مناسب در اتاق هاي غار و يا مكان هاي كه شيب كمتري دارد را در نظر بگيريم. در مكان هاي پر شيب و يا محل عبور افراد استراحت نكنيم.
ü در زمان استراحت هاي طولاني حتما از پتوي نجات استفاده كنيم تا دماي بدن ما در غار حفظ شود. ممكن است احساس سرما نكنيم اما تخليه انرژي، قواي جسماني ما را كم مي كند.
ü در غار با صداي بلند صحبت نكنيم زيرا پژواك صدا سبب بروز سردرد مي شود.
ü قبل از پمايش غار حتما به چند نفر اطلاع دهيم تا در صورت عدم برگشت در زمان معين شده، براي ما تيم امداد احتمالي در نظر گرفته شود.
ü براي بررسي غار و گرفتن اطلاعات از افراد بومي كمك بگيريم.
ü به اعتقادهاي افراد محلي مانند مقدس بودن يا منفور بودن غارها احترام بگذاريم.
ü براي پيماش غار از فصول مناسب استفاده كنيم تا با مشكل سيل يا بهمن احتمالي كمتر روبرو شويم.
ü در انتخاب مسير دقت كنيم تا كمترين آسيب را به سيستم اكولوژري غار وارد كنيم. زيرا در صورتي كه غار شرايط زايش را داشته باشد، براي توليد هر اينچ مربع از استلاگميت ها و استلاگتيت ها به صد سال زمان نياز است.
ü اگر بنا به هر دليل در غار گم شديم، بايد در همان مكان بمانيم. زيرا حتما به كمك ما مي آيند. اما اگر حركت كنيم هم انرژي بيشتري از دست خواهيم داد و هم ممكن است كار را براي گروه امداد مشكلتر كنيم.
ü محيط غار به دليل ساختار اكولوژي خاص خود از قدرت تجزيه بالايي برخوردار نيست و كوچكترين جسم خارجي مي تواند سبب بروز كپك و مواردي از اين قبيل شود. بنابراين براي رعايت بهداشت فردي بهتر است از دستكش و ساير موارد بهداشتي استفاده كنيم.
ü اگر تيمي قبل از تيم ما آن غار را پيمايش كرده باشد، بهتر است گزارش برنامه آنها خوانده شود و اگر غار داراي نقشه معتبر مي باشد، استفاده از آن بسيار مفيد است.
ü بهتر است براي پيمايش غار ها با تعداد افراد كم برنامه اجرا شود. و اگر تعداد زياد است بهتر است كه تيم بزرگ به تيم هاي كوچكتر تقسيم شود. اما مفهوم تيم كوچك پيمايش انفرادي نيست.
ü بدون داشتن لوازم ضروري و سرپرست با تجربه اقدام به پيماش غار نكنيم.
ü سفر به اعماق زمين كتابهاي هيجان انگيز ژولورن در قرن 19 نيست بلكه كمينگاه خطرات قرن 21 است كه لحظه هاي ما را با آينده پيوند مي دهد. پس همانند كوهنوردي اول ايمني ... دوم ايمني ... سوم ايمني...


جدول مختصري از اطلاعات غار گل زرد

مسير حركت از تهران:
غار گل زرد در منطقه پلور و در مراتع شمالي روستاي منظريه قرار دارد. جاده خاكي منتهي به گل زرد، 65 كيلومتر بعد از تهران در جاده هراز و اندكي پيش از خروجي سد لار منشعب شده و چهار كيلومتر طول دارد. جاده اي كه تنها با اتومبيل شاسي بلند قابل عبور است.
نوع غار
آهكي و در مسير حركت در غار آب نسبتا زيادي وجود دارد.
ساير غارهاي اطراف
مجموعه غارهاي كافر كولي.
غار اسك.
غار انسان.
سختي غار
توريستي نيست اما پيمايش آن آسان است.
طول غار
500 متر كه 300 متر آخر به دليل ريزش مسدود شده است.
وضعيت ارازل و اوباش
به دليل بودن ويلاي مسكوني در اطراف جاده از وضعيت نسبتا خوبي برخوردار است
وضعيت آنتن دهي مبايل
1 كيلومتر اول جاده فرعي آنتن دارد اما در بقبه مسير آنتن ندارد.
وضعيت آب منطقه
در ماه شهريور رودخانه قابل به عرضي ندارد اما مي توان آب پيدا كرد.
نزديكترين بيمارستان معتبر
بيمارستان سوم شعبان
آدرس: شهر دماند، خيابان گيلانوند جنب اداره ثبت احوال
تلفن: 02215239781
رودهن و بوم هن درمانگاه دارند بيمارستان ندارند.


غار گل زرد از معدود غارهاي آهكي حاشيه كوه دماوند است كه دهانه آن مشخص شده و زيبايي هاي شگرفي دارد. ساير غار ها يا مصنوعي است و يا زيبايي اين غار را ندارد. از ديگر غارهاي اين منطقه مي توان به «مجموعه غارهاي كافر كولي»، «غار اسك» و «غار انسان» اشاره كرد. غار گل زرد در منطقه پلور و در مراتع شمالي روستاي منظريه قرار دارد. جاده خاكي منتهي به گل زرد، 65 كيلومتر بعد از تهران در جاده هراز و اندكي پيش از خروجي سد لار منشعب شده و چهار كيلومتر طول دارد. جاده اي كه تنها با اتومبيل شاسي بلند قابل عبور است. اين جاده فرعي درست بعد از بهمن گيرهاي معروف پايين گردنه امامزاده هاشم و پيش از راهدارخانه منظريه از سمت چپ جاده اصلي منشعب شده و انتهاي آن به يك كلبه كوهستاني مي رسد. از كنار كلبه، با نيم ساعت پياده روي مي توان به دهانه غار رسيد. غار زيباي گل زرد در دشت زيباتر لار با شقايق هاي نامدارش در نزديكي درياچه لار واقع است. منطقه گل زرد از اواخر ارديبهشت ماه پوشيده از گل هاي ريز زرد رنگ وحشي مي شود اما شقايق هاي دشت لار تقريبا از اواخر خرداد ماه سر از خاك بيرون مي آورند. بنا براين با پيمايش اين غار در خرداد ماه هم از هواي بهاري لذت مي بريد و هم شقايق ها و لاله ها را در كنار هم در ذهن خود به تصوير مي كشيد. اما اين پايان كار نيست زيرا دنياي اعجاب انگيز آفرينش در زير زمين، همچون الماسهاي نوراني آسمان كه بر تارك آن مي درخشد، از شما دلربايي ميكند. براي تمام زيبايي هايش او را شكر مي كنيم.
اين برنامه با سرپرستي آقاي افشين يوسفي و كمك سرپرستان محترم آقايان حسن بيرجندي و حميد بنيادي با تعداد 44 نفر اجرا شد. از زحمات اين عزيزان كمال تشكر را دارم زيرا زحمت آنها با هيچ پولي قابل قياس نيست. اميدوارم مورد لطف و رحمت پروردگار قرار گيرند.


ساعت 5:10 صبح ميني بوس ها از كنار باشگاه به سمت غار گل زرد حركت كردند و تني چند از دوستان همانند من در مسير به تيم ملحق شدند كه اين نشانه انعطاف پذيري باشگاه دماوند است كه به دوستان اجازه مي دهد كه در حد متعارف در مسير به گروه ملحق شوند.
به سمت جاده هراز كرديم.
ساعت 6:45 به امازاده هاشم رسيديم و سپس ساعت 7:40 به رستوران بين راهي بنام ناپ وارد شديم و دوستان صبحانه مفصلي را نوش جان كردند. تمامي دوستان وسايل لازم را براي پيمايش غار گل زرد برداشتند و كوله باري بر دوش ره به سوي جاده در ساعت8:30 و با گراي 215 حركت كرديم.
در حدود ساعت 9:40 به كلبه چوپان رسيدم آنجا همانند خونه مادربزرگه گاو و گوسفند و زنبور و جوجه طلايي داشت كه ديدن آنها خالي از لطف نبود.
در حدود 40 دقيقه بعد در نزديكي دهانه غار بودم. منتظر ساير دوستان مانديم و همه پس از پوشيدن لباسهاي بسيار شيك كه از بازار شانزريزه پاريس خريده بوديم و چكمه هاي گران قيمت ايتاليي به سمت غار حركت كرديم . قبل از ورود به غار سرپرست برنامه آقاي افشين يوسفي نكاتي را كه در كلاس تئوري براي ما توضيح داده بودند يادآوري كردند.
ساعت 11:30 دقيقه آخرين نفر وارد غار شد. دهانه غار بسيار تنگ بود و بايد از همان ابتدا بر روي زمين مي خزيديم. براي كساني مثل من كه اولين بار بود به غار پيمايش مي كردند بسيار هيجان انگيز و تا حدودي ترسناك بود. چند متر اول غار تنگ و باريك بود و بايد به صورت چهار دست و پا حركت مي كرديم. نكته جالب توجه در مورد اين غار اين بود كه بيشتر از آنكه به سمت پايين زمين حركت كنيم به سمت بالا صعود داشتيم. مسير غار بسيار زيبا بود. غار تنها جايي هست كه آسمان و كف و ديواره اش به يك اندازه زيباست. در آن لحظه حس كردم آليس در سرزمين عجايب هستم . استلاگميت ها و استلاگتيت هاي بسيار زيبايي بر روي سقف و يا در كف آن بودند. در مسير پيمايش آب زيادي وجود داشت. بر روي ديوار يا سقف قطرات آب چكه چكه حركت ميكرد.


چ آ
ك ب
ه و
چ آ
ك ب
ه .....



اگر اين كلاههاي ايمني سر ما نبود معلوم نبود چند جنگجوي بي سر مدال شجاعت در غار مي گرفتند!!!.
حدود ساعت 11:50 به تالار اول رسيديم. آقاي يوسفي برايمان در مورد زيبايي هاي آنجا صحبت كرد. كمي استراحت كرديم و سپس طنابهاي انفرادي را از كوله خارج كرده و با آن يك صندلي درست كرديم. نكته مهم در مورد صندلي اين بود كه بايد كامل بر روي كمر سفت شود تا در صورت افتادن از دستان خارج نشود. شروع به حركت كرديم در حدود ساعت 12:40 دقيقه به بخش فني رسيديم كه بايد از صندلي و كاربين استفاده مي كرديم. در اين بخش خانم حمودي و خانم اكبريه از ادامه مسير انصراف دادند. پس از عبور از مكاني كه به صندلي و كارابين نياز داشت چند دالان نسبتا پر فراز و نشيب را طي كرديم و به نردبان رسيديم. از نردبان پايين آمديم و چند حوضچه با عمق حدودا 2 متر را پشت سر گذاشتيم. حدود 10 نفر به انتهاي غار رسيديم. چون ساعت 13:30 شده بود سرپرست دستور برگشت داد به همين دليل تعدادي از دوستان نتوانستد كه تا انتهاي مسير حركت كنند. البته شايان ذكر است طول اين غار حدود 500 متر است و ما 200 متر آن را پيمايش كرديم. اما بقيه غار به دليل ريزش بسته شده است. به سمت خروجي غار حركت كرديم. حدود ساعت 14:10 دقيقه به اولين تالار رسيديم در آنجا كمي استراحت كرديم. سرپرست به همه دوستان گفت كه چراغ هاي خود خاموش كنند و هيچ كسي هيچ كلامي نگويد. غار غرق سكوت و تاريكي مطلق بود. بي اختيار با ياد شعر جبران خليل جبران خاطراتم را ورق زدم:
سكوت من خود سرود ترانه من است
و گرسنگي من همان سيري من است
و آب در تشنگي من جريان دارد
و در هشياري من مستيهاست
و عروسيهاست در فغان و شكوه من
و ديدارهاست در غربت تنهاييم
و پنهاني من عين ظهور است
و ظهور من همه ستر و حجاب است ....

اين كار براي من دو فايده داشت.اول آنكه به آرامشي زيادي رسيدم و دوم آنكه درك كردم اگر روشنايي خود را از دست بدهم تقريبا نجات پيدا كردن از غار شبيه افسانه جومونگ خيلي عجيب خواهد شد. بعد از آن سكوت گروه به سمت روشنايي حركت كرد. تازه فهميدن آفتابي كه هميشه مورد اعترض ما خانم ها قرار مي گيرد كه پوستمان را خراب مي كند چقدر زيباست. زنده باد روشنايي.
ساعت 15 از غاز خارج شدم. متاسفانه يكي از هم تيمي هاي خوب ما به نام خانم روجا تيبا از ناحيه مچ پاي چپ دچار آسيب شدند. به همين دليل تيم ساعت 16:30 به طور كامل از غار خارج شد و آقاي حميد بنيادي بر خلاف ميل باطني خود به يك خانم كمك كردند. اميدوارم ديگه مجبور نشوند اين كار رو انجام دهند تا اين هم غصه نخورند. خوشبختانه وضعيت عمومي روجا مساعد بود. 1 ساعت بعد تيم به سمت ماشين ها حركت كرد. ساعت 18:40 بيشتر تيم به كنار ماشين رسيده بود. اما تيم امداد كه مسئول حركت خانم تيبا بود ساعت 30: 19 رسيد. ساعت 19:40 به سمت تهران حركت كرديم و ميني بوس ها در حدود ساعت 21:30 به باشگاه رسيدند.
چند نكته در اين برنامه وجود داشت كه من به شخصه آموختم و در اين گزارش مكتوب مي كنم شايد براي كار آموزهاي سال 89 مفيد باشد.


ü قبل از ورود به غار روشنايي خود را روشن كنيم تا با مشكل مواجه نشويم. من اين كار را انجام ندادم و دستم به سنگ خورد و درد زيادي داشت.
ü يكي از دوستان قبل از ورود به غار از زانو بند استفاده كرده بود ولي متاسفانه زانو بندش را بر عكس بسته بود. بنابراين اگر چيزي را براي اولين بار استفاده مي كنيم، يا دستور العمل آن را بخوانيم و يا از كسي بپرسيم.
ü وقتي آقاي بيرجندي از غار بيرون آمد، اولين كاري كه كرد اين بود كه طناب انفرادي خور را جمع كرد و كارابينش را برداشت. اما من اولين كاري كه كردم اين بود كه نشستم روي زمين و غذا خوردم و به همين دليل فراموش كردم كه يكي از كارابين هايم را از دوستم پس بگيرم. اگر ما پيمايشي ديگر داشتيم و من به وسيله فني خود نياز داشتم حتما با مشكل برخورد مي كردم بنابراين وقتي از غار خارج مي شوديم اول لوازم خود جمع كنيم.
ü وقتي روجا تيبا دچار مشكل شد. يكي از دوستان به نام رافيك از كوله خود 2 عدد آتل آلمينيومي در آورد و به سرپرست داد. اگر او اين وسايل را نداشت دوست ما بيشتر درد مي كشيد. پس بهتر است كه هميشه وسايل كمك هاي اوليه را كامل به همراه داشته باشيم.
ü هميشه به ارتفاع سقف غار توجه كنيم چون چند بار نزديك بود چند تن از دوستان سرشان محكم با سقف برخورد كند و در قطعه شهداي گمنام قرار گيرند. درست است كه كلاه داشتند اما به واسطه ضربه درد هم داشتند.
ü وقتي برنامه برج را رفتم خيلي خسته شدم. وقتي برنامه دماوند را رفتم حسابي به روغن سوزي افتادم، اما با اين كه برنامه غار خيلي سنگين نبود اما بيشترعضلاتم درد گرفت چو به دليل شمايل غار بدن كش و قوس زيادي مي آيد، بنابراين قبل از ورود به غار حتما نرمش كنيم تا دچار درد نشويم.
ü چند تن از دوستان كلاهي ايمني به سر داشتند كه بند حمايت نداشت و چند بار كلاه از سرشان افتاد. اگر كلاه جايي مي افتاد كه ديگر نمي توانستند آن را در بياورند ممكن بود دفعه بعد سرشان آسيب ببيند بنابراين هميشه بايد لوازم مان بند حمايت داشته باشد تا آن ها را از دست ندهيم.
ü در هنگام برگشت دوستان با هم بحث هاي جالبي مي كردند كه موضعات بسيار با ارزشي به همراه داشت تا حدي كه ذكر آن خالي از لطف نيست:


o هميشه خود را دوست داشته باشيم زيرا ما هديه اي از طرف خداوند هستيم.
o همديگر همانگونه كه هستيم بپذيريم.
o گوش كردن مهارت بسيار زيباي است.
o در يك ارتباط موثر هر دو طرف برنده مي شوند زيرا به يكديگر احترام ميگذارند.
o سرپرست خود را دوست داشته باشيم حتي اگر بد اخلاق باشد زيرا انگونه بيشتر به ما خوش ميگذرد.


چند انتقاد از سرپرستي:
* بهتر بود نحوه درست كردن صندلي با طناب را در كلاس تئوري توضيح مي دادند شايد كساني بودند كه به تمرين بيشتري نياز داشتند.
* در توضيحات كلاس تئوري ايشان فرمودند بايد براي پيمايش با گروه هاي 5 تا 10 نفره حركت كنيم. اما تيم ما 44 نفر بود. اگر يك سرپرست به اصولي كه مي گويد احترام نگذارد نمي تواند از كارآموزان انتظار داشته باشد كه به آنها احترام بگذارند.
* در زمان استفاده از كارابين ها سرپرست به ما نگفت كه چون طناب ها روي ديواره ي غار كوتاه مي باشد، بهتر است پيچ كارابين ها را نبنديم و اين موضع وقت و انرژي زيادي گرفت.
* دو تن از آقايان نسبتا محترم پس از پيمايش غار در كنار دهانه غار سيگار كشيدند. اين موضوع با اخلاق كوهنوردي مغايرت دارد و بهتر است تذكر داده شود ( البته شايد سرپرست اين كار را انجام داده باشد).
* پس از پايان برنامه و در هنگام نقد آن سرپرت به ما فرمودند كه هر وقت با بچه هاي آزمايشي بيرون مي آيد اعصابشان خورد مي شود. كارآموزي كه سرطان نيست ما هم رسمي مي شويم. املاي ننوشته كه غلط ندارد. البته مي توانند از چسب اعصاب هم استفاده كنند.

-------------------

عکسهای برنامه:


عکس: افشین یوسفی