‏نمایش پست‌ها با برچسب یادها و خاطره ها. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب یادها و خاطره ها. نمایش همه پست‌ها

مدرسه انسا و ویترین یادگارهای کوه نوردی



نوشته عباس ثابتیان - وبلاگ آرام کوه

مرداد ماه امسال در شامونی، با ابراهیم نوتاش سری هم به مدرسه انسا زدیم و با مدیران آن گفتگویی داشتیم، اما در حال گشت وگذار در سالن ورودی انسا، ویترینی را دیدم که با پرچم ها و یادگارهای کوه نوردی پر و تزیین شده بود.
در کف ویترین پرچمی آشنا دیدم و جالب بود، پرچم باشگاه دماوند که قبلن در مورد آن شنیده بودم و اگر اشتباه نکنم در صعود پیش کسوتان این باشگاه به مون بلان و ماترهورن، به مدرسه ی انسا داده شده بود و از آن زمان در این ویترین نگهداری می شود.




نمای بیرونی مدرسه ملی کوه نوردی و اسکی فرانسه (انسا)








ویترین یادگارهای کوه نوردی انسا و پرچم باشگاه کوهنوردی و اسکی دماوند


این ویترین به همین ترتیبی که می بینید حفظ خواهد شد و این پرچم سالیان طولانی دیگری در همین مکان، باقی خواهد ماند، نشانی از سرزمین ما و از کوه نوردی در این دیار.

----------------------------------
پ ن :
این پرچم در سال 1379 وقتی سه نفر از اعضای باشگاه برای کلاس Mountaine Leader با شامونی اعزام شده بودند به انسا داده شد. نفرات : آقایان بهنام ناصحی - حسین پناهی نیکو و علی پارسایی بودند.

سال نو و یادی از استاد فقید مرحوم منوچهر مهران

با فرارسیدن سال 1389 و تبریک سال نو به تمامی اعضای باشگاه و دیگر دوستان هم نوردم در تمامی ایران عزیز خواستم اولین چراغ سال 89 رو با مطلبی در مورد مرحوم منوچهر مهران (پدر ورزش نوین ایران) روشن کنم.
روزهای اول سال نو (1389) به همراه دوستی به زیارت اهل قبور در قبرستان ظهیرالدوله واقع در خیابان دربند میریم تا سال نویی سری به اهل قبور و برخی مشاهیر ادب و هنر ایران زده باشیم و یادی از اونها کرده باشیم. مشاهیری چون فروغ فرخ زاد، ملک شعرای بهار، ایرج میرزا، رهی معیری، داریوش رفیعی، روح ا... خالقی و ...








حسابی از دیدن مزار این عزیزان هر کدومشون به شکل خاصی نوشته و آراسته شده بود سر کیف بودیم و با هر کدومشون عکسی به یادگار میگرفتیم که که در پای درختی بزرگ آرمی جالب بر روی سنگ قبری کرم رنگ نظرم رو جلب کرد. سه پایه رو کاشتم و دوربین رو روی آرم شیر و خورشید روی قبر زوم کردم. شیر روی صخره سنگی ایستاده و تیری در دست داشت که بر خلاف نشانه شیر و خورشید معروف بود. بعد از عکاسی از شیر و خورشید نظرم جلب شد که این آرم بر روی قبر چه کسی نقش بسته که با تعجب نام منوچهر مهران را روی آن دیدم.
تا چند دقیقه ای مبهوت به سنگ قبر نگریستم. تا قبل از این نشنیده بودم که او کجا دفن شده.
تصمیم گرفتم که به عنوان اولین پست سال جدید مطلبی رو در مورد منوچهر مهران بنویسم و یادی کنم از ایشان که پایه گذار ورزش نوین ایران و باشگاه نیرو راستی در سال 1323 بود که بعد ها به دلیل مسائل سیاسی دهه 30 تعطیل و دوباره در سال 1332 به نام باشگاه دماوند شکل گرفت.



مطلبی که در زیر میخوانید خلاصه و برگرفته از کتاب تاریخ کوهنوردی ایران، نوشته داوود محمدی فر است که در مورد مرحوم منوچهر مهران نوشته شده:



"شادروان منوچهر مهران در سال 1291 در خراسان بدنیا آمد. ای ورشکار نمونه در سال 1318 به تهران مهاجرت کرد و در محل حزب پیکار، باشگاه ورزشی پیکار را بنیان گذاری کرد و بعد ها در سال 1323 و بعد از عزیم داشتن تیمی بزرگ به قله دماوند باشگاه کوهنوردی نیرو و راستی را با هدف اجرای برنامه های کوهنوردی و ورزشی بنیان نهاد.
باشگاه پیکار بعد از مدتی از حزب پیکار جدا شد و باشگاهی با نام نیرو در خیابان شاه، چهار راه یوسف آباد تاسیس گردید تا اینکه در سال 1324 باشگاه نیرو خود را با نام باشگاه نیرو و راستی و آرم شیر ایستاده بر صخره و تیر در دست و خورشیدی در پشت معرفی نمود.
مهران در سال 1326 ناگهان فوت میکند و بعد از وی همسر ورزشکارش منیره جزنی تا مدتی رهبری باشگاه را بر عهده میگیرد تا اینکه باشگاه به دلایل سیاسی در 28 مرداد 1332 منحل میشود. در پاییز همان سال 12 نفر از شاگردان مرحوم مهران در امامزاده قاسم تشکیل جلسه میدهند و باشگاه نیرو و راستی را با نام جدید سازمان کوهنوردی و اسکی دماوند معرفی میکنند.
کلوپ کوهنوردی دماوند همیشه حق شناس خدمات پر ارج منوچهر مهران بوده است. در زیر قسمتی از سرمقاله بولتن جشن پنجمین سال تاسیس سازمان دماوند عینا نقل میگردد:
(( سالها است جوانان سازمان کوهنوردی و اسکی دماوند که روزی استاد فقید شادروان منوچهر مهران با آرزوی طلایی آنرا پی ریزی نمود، گرد هم آمدند تا با ادامه این ورزش سالم نشاط بخش از پلیدی های اجتماع مصون بمانند)) "



یادش گرامی و روحش شاد
افشین یوسفی – فروردین 89

... چهل روز گذشت







دلتنگم، دلتنگ دوستانم !
با تینا تماس می گیرم تا برای روز جمعه قراری را برای برگزاری روز چهلم هماهنگ کنم.
چه زود چهل روز گذشت و چه غم انگیز است وقتی میخواهی بازهم کنار دوستانت قدم به بلندی ها بگذاری. هیچ چیز جز یک یاد وجود ندارد!
با تینا قرار می گذارم تا با دوستان هم ورودی برنامه ای را قطعی کنم و در نهایت 8 نفر از بچه ها برای شرکت در برنامه اعلام آمادگی می کنند.
چقدر دلم برای حضور دوستانم تنگ شده. کارهای تلنبار شده ی روی میزم را رها میکنم و چشم به صفحه ی مانیتور می دوزم...



به ساعت نگاه میکنم، 7 شب شده و حاصل 6 ساعت خیره شدن من شده یک تصویر!
تلفیقی از تصویر بچه ها با چند کوهی که کنار هم صعود کردیم:
کهار، کلون بستک، برج و ...
آسمان مه گرفته و سردی برف. برف، برف...
بارید، سنگین و آرام...
آنقدر که تن خسته دوستانم تاب سنگینی بی حدش را نداشت!
آخ که این جمعه چقدر دردناک گذشت و توچال شاهد قدمهای ما به همراه تصویر دوستانمان شد!
من، سارا که چه سخت و صبور گوشه ای از این تصویر را به مشت می فشرد، تینا، مسیحه، مرتضی، احمد، نسرین، مصطفی، و امیر ، دوستانمان را در این صعود سبکبار به توچال همراه بودیم....



و چه زیبا بود مواجهه ی دیگر کوهنوردان و سجده آنها به آقای خلیلی!



و چه دل انگیر بود سکوتی که سراسر جانپناه را به افتخار حضور بچه ها در بر گرفت



و دلنوازی دماوند از توچال که صعود دوستانمان را نظاره گر بود.
چهل روز گذشت و چه سخت و چه غمناک. تنها چیزی که باقی مانده خاطرات زیباست از همنوردانمان که با آنها لحظه ها را رنگ می کنیم و تلاش می کنیم تا در ادامه مسیر آنگونه که شایسته آنان است و آرزویشان نیز گام برداریم.
روحشان شاد.
روجا تیبا
21 اسفند ماه 1388
عکس: مسیحه رجبی





























یاد و خاطره امیر رضا امیر امینی گرامی باد
کهار (31/5/1384)
آسمان طوسی
کوهها سبز و بلند
رود در دره
ماه در آب و ما در آینه
ماه در شیشه و ما دور از آن
تیرها رو به افق
لکه هایی در باد
چرخی در حرکت و سواری برآن
مسجدی در راه و سکوتی تنها در زن
چشمهایی نگران و دلی بیتاب
خنده ای جیغ و بنفش
جاده ای پیچ پیچ و هولناک
خط هایی رو به تاریکی
کرمک شبتاب در تاریکی
دیواری عظیم و پی آن آبی سبز
و هزاران موجهای کوچک
و چه افسوس لکه ای در آب بود
و توقف و امینی در راه
کوچه باغی زیبا
باران از سنگ
بوی دود و آتش و نم نم باران
و طلب از نباریدن آن
درختها بی سر
دست ها از شیشه برون در طلب غارت میوه
و شروع و حرکت
گام در پی گامی دگر
و رسیدن به هدف
بر فراز قله
همنوردان دست در دست یکدیگر
برای ثبت افتخاری دگر
حلقه ای متصل شدند
و صعود و سکوتی زیبا
به احترام روح شهدای کوهها....!ا
"کوهسار"

یاد وخاطره امیر احمدی و ویکتوریا کیانی راد


پرستو ابریشمی:
شش ۶ سال پیش در چنین روزی (16 مهر ) امیر احمدی و ویکتوریا کیانی راد دو دوست همنورد هم دوره من در باشگاه کوهنوردی دماوند در یک برنامه غار نوردی جان خود را از دست دادند و هرگز پیکر آنها از اعماق آن غار که عمیق ترین و صعب العبورترین غار ایران است بیرون نیامد . چرا ؟ ... چه شد ؟... و چرا چنین شد... سالهاست که راجع به آن بحث می شود که از حوصله این وب لاگ خارج است . اما آنچه که مهم است درس گرفتن از آن حادثه جهت عدم تکرار مجدد این گونه حوادث است . از آنجا که محافظه کاری در خون ما ایرانی ها است حاضریم از حقیقت بگذریم یا تا حد ممکن آن را کم فروغ کنیم تا مبادا گزندی شامل سازمان مورد علاقه ما نشود .


***
امشب در یک مراسم اختتامیه بودم . اختتامیه مراسم غارنوردی .. اکسپدیشن غارنوردی .. اتحادیه جهانی غارنوردی ... و باشگاهی که من در آن کوهنوردی می کنم مجری آن سمینار بود ... خیلی جالب بود در میان آن همه تشریفات و صحبت از مرام و مسلک ایرانی ... در بین آن همه جمعیت کوهنورد و غار نورد ... هیچ یادی از امیر و ویکتوریا ... جانباختگان برنامه غار نوردی سال ۱۳۸۱ که برنامه رسمی همین باشگاه بود به میان نیامد ... گویی آنها هیچ وقت از اعضای این باشگاه نبوده اند ...تا خاطر دوستان و مهمانان از یادآوری این حادثه مکدر نشود ... و تلاش من با دادن یادداشتی به یکی از مجریان جلسه راه به جایی نبرد

***

روحشان شاد
********************************
فاطمه واقف:
تجربه معلم سخت گیری که اول امتحان می گیرد بعد درس می دهد.
کارهای بزرگ انسانهای بزرگ می طلبد . بی گمان پیمایش غار پراو از جدی ترین برنامه های غارنوردی ایران در مقطع زمانی خود بود ه و عزیزانی که در آن حادثه جان خود را از دست دادند بعنوان پیشگامان برای همیشه در تاریخ غارنوردی خواهد ماند .جسارت و شهامت ایشان برای اجرای برنامه نو قابل احترام می باشد اما این حادثه برای همیشه بعنوان یک خاطره تلخ در ذهن جامعه غارنوردی و بخصوص اعضای باشگاه دماوند ثبت خواهد بود .
***
پرستوی عزیز بی گمان انتقاد شما بر من بعنوان مسئول اجرای اختتامیه کاملا وارد می باشد .والبته من از این اهمالی که صورت گرفت واقعا متاسفم .هر چند همانطور که از نزدیک شاهد بودی ؛ دلیل آن فشار کار ، محدودیت های موجود برای برنامه ریزی و اجرای مراسم اختتامیه بوده است . ولی قطعا این اهمال نه به عمد و نه به قصد کتمان ویا حتی کمرنگ کردن این حادثه تاسف بار بوده است .چرا که یکی از مهمترین آموزشها و دستاوردهای این اردوی بین المللی آموزش ایمنی و تبادل اطلاعات غارنوردان ایران و دیگر کشورها در زمینه صعود و فرود در بالاترین سطح امنیت بود.
با این وجود بر این باورم که این انتقاد بیش از من بر شما بعنوان دوست و همنورد امیر و ویکتوریای عزیز وارد می باشد .و با شناختی که از شما و توانمندی هایتان دارم بر این گمانم که برای یادمان این عزیزان کاری بیش از ارائه یک یاداشت، آن هم در اواسط مراسم اختتامیه از عهده تان بر می آمد .
در پایان برای این عزیزان آرامش ابدی آرزو می کنم و امیدوارم با آموزش تکنیکهای جدید و تحلیل فنی حوادث، در آینده جامعه کوهنوردی و غارنوردی ما هرگز شاهد چنین حوادث ناگواری نباشد .

مسئول اجرای اختتامیه اردوی بین المللی غارنوردی
فاطمه واقف

کی نوبت به ما میرسه ...........!ا






کاظم :

کی نوبت به ما میرسه ؟؟

تو رديف 290 و 291 و 294 اينجا اسامي آشنا ست
عجب!!!!

قرار بود آقاجون امسال برای اسکی بیاد ایران اما ...

خدا بیامرزدشان. دیشب متوجه شدیم که دوست خوبمان (هوگ، به همراه کریم ، پاسانگ و جومی) جزء آن یازده نفر کشته امسال کی 2 بودند

----------------
افشین:

هوگ که به شوخی و به خاطر دخترش ما اوون رو آقاجون صدا میزدیم. همیشه در کی 2 با لحنی مهربان تلفن ما را جواب میداد و یا سخاوت تمام شماره تلفن ماهواره ای خود را برای اطلاع از وضعیت کاظم در اختیار ما قرار داده بود.


وقتی در فرانسه با او ملاقات داشتم با اینکه انگلیسی خوب بلد نبود اما چندین باز از گیدورا (عرسک من ) که در کی 2 همراهشان بود تعرف میکرد و میگفت که از ما بهتر صعود میکرد ! و کتابی چند کیلویی از کوه های آلپ به من داد که به کاظم برسونم.

همیشه اسرار داشت که با بچه های باشگاه تون بیائید فرانسه و منزل من در شامونی مستقر بشید و هر وقت میگفتیم که تعداد ما زیاده میگفت که خانه من برای همهتون جا داره


این سومین تلاش او (هوگ) بر روی کی 2 بود که بلاخره توانسته بود قله را صعود کند و به آرزویش برسد . او با 60 سال سن دومین شخص صعود کننده کی 2 از نظر سنی است و قبل آن نانگاپاربات اورست و گاشربروم 2 را نیز صعود کرده بود اما هر بار در کی 2 نا موفق بود اما در آخرین برنامه اش به آرزویش (صعود کی 2 ) دست یافت.
یادشان گرامی


عکسها : کاظم فریدیان
يك سال از درگذشت علي اصغر غني پور گذشت
غني پور يار بود و همنورد
يادگارهاي او بر صفحاتي ساده و با خطوطي خوش
نشان از قلبي صاف و با صفا داشت
صفاي وجودش بهترين خاطره از جمع ياران بوده و هست
يادش گرامي و روانش شاد باد

سالروز درگذشت امیر احمدی و وکیتوریا کیانی راد

عروس ِ پراو
مي خواستم ننويسم ... اما کودک درونم بر حسب عادت دلتنگي مينويسد
و من میگریم
چه حس غریبی دارم امروز
میان این هیاهو ...







سلام غنچه نورسته در بهارانم
عزيز و پاك و صميمي و خوب تر از خوب
سلام كوچك و زيبا لطيف و روحاني
سلام عادت اين قلبهاي زنداني
زبار غصه و غم ها شكسته ايمانم
راستي چه خبر ؟ از ابرها چه خبر؟
هنوز مي بارند؟
اميد را به دل كشتزار مي كارند ؟
هنوز مزرعه هاي شمال سرسبز است ...
بگو بگو چه خبر ؟ از آسمان چه خبر ؟
نگاه كردن از آنجا چه لذتي دارد ؟
تمام جانوران را تو ريز مي بيني
و مرزهاي زمين را تميز مي بيني ؟
چقدر رويايي !
چه قدر رويايسيت كه زير بال و پرت سطح آسمان باشد
و اوج پر زدنت عمق كهكشان باشد
از اسب ها چه خبر ؟ از اسب ها كه قشنگ و سفيد و مهتابند
سبك تر از پر قو سبك تر از خوابند
و راه هاي فضا را دقيق مي بينند
شنيده ام كه برايت ستاره مي چينند ...
دمي تعمل كن !
به جان آنكه برايت ستاره مي چيند ،
دمي تحمل كن
مني كه زشتم و پستم و عاشقت هستم
مني كه مي ترسم و هم شكسته پرم
چگونه بال به بالت در آسمان بپرم ؟
چگونه دل بكنم ...
به قول خواجه دوردي كشان لسان الغيب :
چگونه طوف كنم در فضاي عالم قدس
كه در سراچه تركيب تخته بند تنم









به قلم دوستي :
اگر روزگاري گذارتان به کرمانشاه افتاداگر به ياد اين دو تن افتاديداگر خواستيد پراو را ببينيدبراي پيدا کردن پراو دنبال کوهي بگرديد که از همه کوه ها بلند تر استغار در دل اين کوه به پايين آمده از نزديکي قله آنهمان قله بلند و مرموزدر سينه کوه در زير چاه 18 غار حفره اي است که روي آن پوشانيده شده است ؛در داخل آن حفره دو کيسه استو داخل هر کيسه دنيايي از اميد ، شور و عشق به آيندهبراي ابد خاموش شده است...





و شاید امروز غم انگیز ترین روز خداست ...
یاد و خاطرت تا ابد جاودان... اي عروس پراو


مطالب بالا عینا از وبلاگ صلح عشق انسانيت و ديگر هيچ ... نوشته مروارید دارئی نژاد گرفته شده است






ایکاش او را ببینم ....
خاطره ای از یک کوهنورد روس در جریان صعود به اورست در بهار 2007

آخرین حادثه تلخ اورست در سال جاری متعلق به ایتالیائی ها بود . " مارکو اپیس " از اعضای تیم کوهنوردان ایتالیا مجبور شد 2 روز را در ارتفاع 8300 متری ( منطقه مرگ ) در برف بماند و به همین دلیل دچار سرمازدگی عمومی ( هیپوترمی ) و ادم حاد مغزی شد .
همنورد دیگر او " پیر آنجلو مائوریزیو " که از فرط خستگی نتوانست به " مارکو " کمک کند خود نیز گم شده و اثری از او بدست نیامد .
اما داستان نجات " مارکو " بسیار عجیب بوده و بی شباهت به یک معجره نیست :
" مارکو " که پس از صعود جبهه شمالی اورست به پائین باز می گشت ; در اثر خستگی ; سرمازدگی و کمبود اکسیژن از " پیر آنجلو " جدا افتاد و در ارتفاع 8300 متری در برف گرفتار شد ....
" سرگئی کوفاموف" پس از بازگشت از قله متوجه پیکر بی رمق " مارکو " شد .
" سرگئی " می گوید : " با رسیدن به کمپ 3 در حالیکه آخرین کپسول اکسیژنم خالی شده بود متوجه شدم اکثر همراهانم با " سردار مینگما " و سایر شرپا ها پائین رفته اند . از چادر بیرون آمدم تا به اطراف نگاهی داشته باشم . ناگهان متوجه کوهنوردی شدم که در 15 متری چادر ; در برف افتاده بود . کرامپون و صندلی نداشت و ماسک اکسیژن از روی صورتش حرکت کرده بود . بطرفش رفتم . سعی کردم او را بنشانم . کوله پشتی و ماسک اکسیژن را از بدنش دور کردم و او را بطرف چادر کشاندم . با عجله کیت کمک های اولیه خود را از میان لوازم موجود در کوله پشتی بیرون کشیدم . " آمپول دگزامتازون " را یافتن ... لعنتی حسابی یخ زده بود ... آمپولها را با حرارت دستم گرم کردم و سپس به او تزریق نمودم .
در میان سکوت منطقه یک زن کوهنورد فرانسوی و همراهش به ما نزدیک شدند . او هم داروئی که " Prednizalon " می نامید برایش تجویز کرد و به من گفت این کوهنورد " ایتالیائی " است . چندان سخت نبود که متوجه بشویم حتی یک کلمه انگلیسی نیز نمی داند اما با کمک یکدیگر توانستیم در میان الفاظ گنگی که از دهانش در می آمد بفهمیم که " مارکو " نام دارد .
کوله پشتی اش را خالی کردیم تا اطلاعاتی در مورد او بدست بیاوریم اما تنها چیزی که در کنار سایر وسائل معمول دیده شد ; یک عکس بود ; عکس سگش ! ; که قطعا در این شرایط هیچ کمکی به هیچکدام از ما نمیکرد !!!
من ; کوهنورد زن فرانسوی و همراه او ; تصمیم داشتیم " مارکو " را پائین ببریم . وسائل اضافی را از کوله پشتی اش خارج کردیم و همانجا گذاشتیم .
کم کم داروها تاثیر خود را نشان می داد . کوهنورد شروع به لرزیدن کرد برای کمک به رفع سرمازدگی بدن و انگشتانش به او قهوه ای گرم به همراه " Diamox " ( = استازولامید ) و " Trental " دادم .
به آرامی از چادر خارج شدیم . عینک آفتابی و ماسک اکسیژن را بر روی صورتش قرار دادم و سعی کردم او را سرپا نگاه دارم . از آنجائیکه تعادل در حرکت و ایستادن نداشت او را با یک طناب محکم بر روی بدن خودم ثابت کردم تنها راه چاره حمل او بر روی خودم بود .
100 متری پائین تر آمدم . کار دشواری بود . آنقدر خسته بودم که توان ادامه ی مسیر را در خود نمی دیدم . شروع کردم به کشاندن او بر روی زمین ; سعی داشتم در مسیر شیب حرکت کنم تا به شرپا ها برسم .
سرانجام به گروهی شرپا رسیدم . انها برای یک تیم ایتالیائی دیگر کار می کردند . تقریبا همه آنها بخوبی انگلیسی را حرف میزدند . یکی از آنها که " مینگما " نام داشت داوطلب کمک به ما شد . احساس کردم از باری که بر دوشم سنگینی میکرد کاسته شده . مطمئن بودم به کمک " مینگما " می توانم " مارکو " را تا 7700 متری پائین بیاورم . به همین خاطر یک تزریق دیگر " دگزامتازون " از روی لباسش انجام دادم . به همراه شرپا و زن فرانسوی راه خودمان را به طرف پائین ادامه دادیم .
دوباره حمل بر روی بدن شروع شد . کمی بعد از کوهنورد فرانسوی خواستم سریع ت پائین برود تا شاید همنوردان ایتالیائی " مارکو " را بیابد .


در ادامه راه ; مسیر وارد دهلیزی تنگ و باریک شد و عبور از کنار کسانی که قصد بالا رفتن را داشتند مشکل بود . کاملا از تاب و توان افتاده بودم .
در ارتفاع 7900 متری در کمپی که شرکت " Himax " بر پا کرده بود از فرط خستگی بیهوش شدم و به زمین افتادم . عده ای شرپا اطراف ما را گرفته بودند ; در حالیکه مارکو تحت تاثیر اکسیژن و دارو وضعیت بهتری پیدا کرده بود ; شرپا ها متعجب مانده بودند که کدامیک به دیگری کمک میکنیم ؟! چون واقعا وضعیت " مارکو " در آن شرایط از من و " مینگما " بهتر بود . نمی توانستیم حرفی بزنیم و فقط با اشاره درخواست نوشیدنی کردیم .
پس از بهتر شدن اوضاع ; از تیم شرکت Himax کپسول اکسیژن گرفته و دوباره ادامه دادیم .
در حالیکه چشمانم از فرط خستگی سیاهی میرفت و بینائی ام صعیف شده بود به کمپ 2 و تیم کره رسیدیم .
حالا دیگر هذیان میگفتم و حتی نمی توانستم چادر های هم تیمی هایم را پیدا کنم . کره ای ها به اسقبال ما آمدند و با چای گرم از ما پذیرائی کردند . حال " مینگما " از من بهتر بود به همین خاطر من در چادر کره ای ها استراحت کردم . در همین زمان " مینگما " از ترس تمام شدن کپسول اکسیژن " مارکو " بدون فوت وقت و در حالیکه او را محکم به بدنش بسته بود به پائین رفت
پس از گذشت 20 دقیقه حالم بهتر شد . کوله پشتی ام را خالی کردم و به طرف پائین راه افتادم . خیلی زود به " مینگما " و " مارکو " رسیدم . مارکو بهتر شده بود . نزدیک کمپ خودمان در ارتفاع 7000 متری " مارکو " دیگر چندان نیازی به کمک نداشت .
با رسیدن به کمپ . آشیز خودمان با سوپ و چای داغ از ما پذیرائی کرد . مجددا به " مارکو " Diamox و Trental دادم . در اینجا هم مشکل عمده ی ما عدم ارتباط کلامی با " مارکو " بود ... ما نمی توانستیم زبان هم رو بفهمیم .
شب رسید ; من و " مینگما " تصمیم گرفتیم " مارکو " را تنها رها نکنیم و چندان به وضعیت خوبش اطمینان نداشته باشیم . به همین خاطر " مینگما " به همراه وی بطرف کمپ پیشرفته راه افتادند و قرار شد من نیز پس از مختصری استراحت به آنها ملحق شوم . علی الرغم اینکه تنها 15 دقیقه استراحت کرده و بلافاصله بدنبالشان براه افتاده بودم بخاطر ضعف جسمانی و ناتوانی در حرکت تا ارتفاع 6600 متری و 30 دقیقای کمپ پیشرفته آنها را ندیدم . با ورود به کمپ پیشرفته شرپاهای تیم ایتالیا از ما پذیرائی کردند ... من از " مینگما " خواستم پس از استراحت شبانه ; روز بعد به کمپ ما بیاید تا همراه هم راه را ادامه دهیم . اما با ورود به کمپ خودمان متوجه شدم یکی از اعضای تیم از وضعیت جسمی خوبی برخوردار نیست و من مجبور بودم زودتر از موعد به همراه هم تیم ام به طرف کمپ اصلی حرکت کنم .
..... و هرگز " مینگما " و " مارکو " را ندیدم ..... !!




لینک گزارش به همراه فیلمی کوتاه



http://www.everestnews.com/everest2007/everest06042007.htm






مجلس ترحیم مادر گرامی همنوردان و مربیان ارزشمند
سعید جواهر پور - حسن جواهر پور
در روز دوشنبه - 14 / اسفند / 85
در مسجد النبی نارمک
واقع در میدان هفت حوض
منعقد می گردد
از کلیه اعضاء و سروران گرامی جهت حضور در این مجلس دعوت بعمل می آوریم
*****
وبلاگ باشگاه ما از طرف هیات مدیره و اعضاء باشگاه کوه نوردی و اسکی دماوند
ضمن عرض تسلیت به این بزرگواران از خداوند متعال آرزوی آمرزش برای روح آن مرحومه را داشته و برای بازماندگان صبر و بردباری مسئلت دارد

برگی از خاطرات علی رضا اسکندانی

نصب 2 طاقچه بر روی دیواره علم کوه


مجله تاج ورزشی - شماره 76 - سال سی ام
پنجشنبه 25 فروردین 1356

*****

در زمستان سال 1356 یک گروه از کوهنوردان کلوب کوهنوردی و اسکی دماوند جهت صعود گرده آلمانها واقع در منطقه تخت سلیمان که یکی از خطالراس های قله علم کوه می باشد عازم منطقه فوق شدند . این گروه پس از چند روز تلاش بعلت هوای خراب ناموفق از صعود قله فوق به تهران مراجعه نمود . کلوب دماوند در ادامه فعالیت های کوهنوردی خود تصمیم به صعود زمستانی دیواره علم کوه گرفت که یکی از مرتفع ترین و مشکل ترین دیواره های ایران می باشد و البته صعود آن در زمستان دارای مشکلاتی است که کلوب دماوند را مجبور به نصب 2 طاقچه جهت استراحت و اطراق روی دیواره کرد . که چندی پیش گروهی از ورزیده ترین کوهنوردان کلوب دماوندطی یک برنامه 15 روزه توانستند طاقچه های فوق را در ارتفاعات مختلف دیواره علم کوه برای زمستان آینده نصب نمایند که چگونگی تلاش آنها را در زیر جهت اطلاع علاقمندان به ورزش کوهنوردی می آوریم












از طرف هیات مدیره و اعضاء

باشگاه کوه نوردی و اسکی دماوند

روز دوشنبه - 14 اسفند 85

مراسم تجلیل ازهمنورد گرامی

علی اصغر غنی پور

برگزار می گردد


******

از اعضاء محترم ، دوستان وکوه نوردان گرامی دعوت بعمل می آوریم در این مراسم حضور بهم رسانند

یاد و خاطره " امیر رضا امیر امینی " گرامی باد


زمان ، واژه ای ساده با چهار حرف ، که ناب ترین واقعیت گریز ناپذیر انسان را بیان پذیر می کند . حقیقتی آنچنان تنیده دروجود ، که توان درکش را از دست می دهیم .
به جرات می توان گفت ، زمان تنها مفهومی ست که واقعیت آن عین حقیقت است .

آمدن ، جاری شدن ، تلاش کردن ، ساختن ، مبارزه کردن و سرانجام عشق ورزیدن ، همه و همه ، نشان زیباترین داشته ی ماست که نامش نهاده ایم : " زندگی " .

و" زمان " پادشاه قدرتمند قلمرو " زندگی " ماست ( از آن هنگام که جسم با روح معنا پیدا می کند )
تنها پادشاه عادلی که سایه وجودش در سرتاسر سرزمین زندگی به یک اندازه جاریست .

و انسان ، این موجود یاغی و سرکش ، گستاخانه بر هر آنچه در مقابل خود می بیند ، چنگ و دندان نشان می دهد تا برتری خود را جاه طلبانه ابراز نماید .
از همان هنگام که عقل و روح به او شخصیت بخشیدند ، دیگر هیچ مفهوم قدرتمندی را برنمی تابد .
بر همین روال است که انسان ، از دیر باز " زمان " این حاکم بی چون و چرای عرصه زندگی را به چالشی بی امان کشانده .
از یک سو لشگر قدرتمند " زمان " به فرماندهی " مرگ " و از سوی دیگر جسمی نحیف با سری پر از شور وغوغا برخواسته از مفهومی در فراسوی قلمرو زمان ، شکل گرفته از دمی مقدس ، معنائی که " عشق " واژه پردازیش کردند .
و تنها " عشق " این تجلی ماندگاری در برابر " مرگ " است که انسان را فنا ناپذیر می سازد .

******

دوستان ، همنوردان ، 12 بهمن هر سال یادآور خاطره ای تلخ از حادثه ای بدفرجام است . حادثه ای که در طی آن سری پر شور و غوغا در مواجهه با تقدیری ناخواسته به خاموشی گرائید .
" امیر رضا امیر امینی " همچو تک تک عاشقان کوه و طبیعت ، پر از عشق بود و تمنا .
گرامی داشت یاد و خاطره او و دیگرانی چون او ، " عشق " را قدرتمند می سازد در برابر سردار لشگر " زمان " و جاودانه خواهد ساخت . انسان را در برابر نیستی .

******

یاد و خاطره " امیر رضا امیر امینی " گرامی باد ... روحش شاد