یاد و خاطره امیر رضا امیر امینی گرامی باد
کهار (31/5/1384)
آسمان طوسی
کوهها سبز و بلند
رود در دره
ماه در آب و ما در آینه
ماه در شیشه و ما دور از آن
تیرها رو به افق
لکه هایی در باد
چرخی در حرکت و سواری برآن
مسجدی در راه و سکوتی تنها در زن
چشمهایی نگران و دلی بیتاب
خنده ای جیغ و بنفش
جاده ای پیچ پیچ و هولناک
خط هایی رو به تاریکی
کرمک شبتاب در تاریکی
دیواری عظیم و پی آن آبی سبز
و هزاران موجهای کوچک
و چه افسوس لکه ای در آب بود
و توقف و امینی در راه
کوچه باغی زیبا
باران از سنگ
بوی دود و آتش و نم نم باران
و طلب از نباریدن آن
درختها بی سر
دست ها از شیشه برون در طلب غارت میوه
و شروع و حرکت
گام در پی گامی دگر
و رسیدن به هدف
بر فراز قله
همنوردان دست در دست یکدیگر
برای ثبت افتخاری دگر
حلقه ای متصل شدند
و صعود و سکوتی زیبا
به احترام روح شهدای کوهها....!ا
"کوهسار"

crazy photographer

تا حالا وقتی به یه عکس جالب نگاه میکنین، به این فکر کردین که این عکس در چه شرایطی گرفته شده؟؟

گاهی اوقات آدم برای گرفتن یه عکس خوب باید تو شرایط ویژه ای قرار بگیره ! این حرف منو عکاسها خوب متوجه میشن!.


چند وقت پیش یکی از بچه های باشگاه ایمیلی برام فرستاد با نام عکاسان دیوانه که توی اون عکسهایی از عکاسان مختلف بود که هر کدمشون در وضعیتی غیر متعارف در حال عکاسی از سوژه خودشون بودند...ا

تا اینجای داستان رو داشته باشید...ا

جمعه این هفته جای همگی خالی با چند تا از بچه ها رفته بودیم هملون یخنوردی تا یادی از دوران جونیمون کرده باشیم (البته هنوز جونیم . منظورم یاد دوران کودکی بود که میرفتیم هملون یخنوردی) ا

اونجا چنتا از بچه های جدید باشگاه رو دیدم که هفته قبل با من کلاس یخنوردی رو گذرونده بودند و این هفته که برنامه ای نداشتند خودشون یکی دو جفت تبر و کرامپون و طناب جور کرده بودند و اومده بودند هملون تمرین که با دیدن اونها و جسارتی که در اول کار به خرج داده بودند خیلی خوشحال شدم....ا
بین بچه های امسال شخصی به نام آقای سعادت هست که با دوربین عکاسی اس ال آر مارک کنون خودش تو همه برنامه های آزمایشی حضور پیدا میکنه و از بچه ها و مناظر، عکاسی میکنه که به خاطر علاقه ای که خودم به عکاسی و این مدل دوربینها دارم همیشه این آقای سعادت برام جلب توجه میکنه

یکی دیگه از نکاتی که تو رفتارهای این هم باشگاهی مون هست اینه که تو هیچ شرایطی اوون دوربین عکاسیش پر حجم و سنگینش و کیفش رو از بدنش جدا نمیکنه و تو هر شرایطی اوون رو با خودش حمل میکنه (تقریبا یه چیزی تو مایه های همزاد) و از هر چیزی عکس میگیره !اتقریبا کاری که خودم هم میکنم اما دیگه اوون رو همه جا و تو هر شرایطی حمل نمیکنم یا لااقل تو کوله پشتی حمل میکنم !ا

بگذریم... تقریبا آخرای کار بودیم که یه دفعه چشمم به منظره جالبی افتاد!!! آقای سعادت وسط آبشار عمودی، یک دست به تبر یخ و یه دست دیگه دوربین و مشغول عکاسی از یه سوژه ی دیگه اوون بالا!! حالا سوژه چی بود خدا داند!ا

یه دفعه اوون ایمیل عکاسهای دیوانه یادم اومد و صحنه ای مشابه جلوی چشمم. ما هم که همیشه دست به دوربینمون خوبه سریع از این وضعیت جالب عکس گرفتم تا یادگاری نگه دارم



امروز وقتی میخواستم این مطلب رو بنویسم یا عکس مشابهی افتادم که حسین بلند اختر که از خود من وسط یه آبشار 200 متری تو فریسینیر فرانسه گرفته بود که در حال سر طناب رفتن یه سوژه توجهم رو جلب کرده بود و در اون حالت مشغول عکاسی از اوون بودم







اینم عکس حسین که وسط حمایت من که اگه مار هم نیشش بزنه نباید حمایت منو رها کنه، حمایت رو بی خیال شده مشغول فیلم برداری از من و مناظر جذاب اطرافشه .

من میدونم، آخر سر یکی از همین عکسها سرمون رو به باد میدیم





.

.

بگذریم عجب عکس تو عکسی شد!!ا

آخر صحبتم رو به یکی از جمله های دوست خوبم رحیم دانایی ختم میکنم که در یکی از کتابهای عکاسیش (اینقدر کتاب عکاسی نوشته و ترجمه کرده که نمیدونم کدومش بود) نوشته: برای گرفتن یه عکس خوب گاهی لازم میشه لباستون کمی گلی بشه!ا


در آخر هم یادی میکنم از عکاس خوب کشورمان کاوه گلستان که جان خود را بر سر گرفتن عکسهای خبری در عراق از دست داد


روحش شاد





افشین یوسفی

چطور دیوانه کوهستان شدم


برای بیشتر ورودی های جدید باشگاه راه رسیدن به سطوح بالای کوه نوردی به خصوص کوه نوردی فنی گنگ و نامشخص به نظر می رسه.
از بین حدود 40 نفر که همه ساله وارد باشگاه می شن شاید تنها دو سه نفرشون می تونن خودشون رو بالا بکشن و بقیه در همون سطوح اولیه چند صباحی می گذرونن و بعد هم کم کم حضورشون کم رنگ می شه به شکلی که از ورودی های هر سال حداکثر چهار پنج نفر سال پنجم حضور در باشگاه رو تجربه می کنن.
چند وقت پیش به همت دوست و همنورد فعال حسین بلنداختر یک دوره کامل سنگ نوردی برگزار شد و شش نفر از اعضای مشتاق (ورودی های سال 84) باشگاه طی آن به حدی از توان سنگنوردی رسیدند که در پایان دوره مسیری در دیواره پل خواب به نام "مسیر84" باز کردند.
از اونجایی که موانع پیش روی این عزیزان با آنچه دیگران پیش رو دارند مشابه بوده و هست از اونها خواستیم تا با نوشتن انشایی با موضوع "چگونه سنگ نورد شدم" از دیدگاه خوشون، موانع پیش رو و نحوه گذشتن از اونها رو برای بقیه تشریح کنن و به این ترتیب تجربه موفقیت خودشون رو در اختیار بقیه قرار بدن.
مطالبی توسط بچه ها نوشته شد که هر چند هدف اصلی طرح این موضوع رو تامین نمی کرد ولی به هر حال حاوی نکات جالب و خواندنی بود.
در ادامه این مطالب "ماهزاده نجار" دوست خوب ما که اتفاقن از ورودی های سال 84 هم هست و در محیط وب اون رو به اسم "کوهسار" می شناسیم مطلبی ارایه کرده که خوندنش خالی از لطف نیست.



چطور دیوانه کوهستان شدم
نوشته: کوهسار
باید برای فهمیدن این چراها و چطورها 16 سال به عقب برگردیم. شما که موافقید؟
سال 1371 بود پُر از جمعه های رنگی. جمعه هایی که من و پدر برای چیدن قارچ های سپید به کوهستان می رفتیم. البته یادت باشه در لابه لای بوته های کُما. بوته هایی که عطرشان آدمی را سرمست می کند. در آن روزها مسافت های زیادی را برای یافتن نگین های سپید کوهستان می پیمودیم و بعد از یافتنشان با دستان کوچکم از زمین جدایشان می کردم، می بوئیدمشان... چه عطری...! و این چنین بود که من و پدر هر جمعه به بهانه ی قارچ، دل به کوهستان می زدیم و در آن اوج آزادی و لذت به پرواز بر بلندای کوهساران درمی آمدیم. در اوج لذت و آزادی...
جمعه های بهاری از پی یکدیگر می آمدند و می رفتند و ما نیز با آنان به کوه می رفتیم. تا اینکه به سبز فصل تابستان رسیدیم. دیگر قارچی در کار نبود تا ما به بهانه اش به کوهستان برویم. خوب... حال چه باید کرد؟ پدر درذهن فکری داشت، فکری بزرگ و آن صعود به قله ی دماوند، بزرگ کوه ایران زمین بود. بعد از فراهم کردن مقدمات، آن جمعه رنگی فرارسید. جمعه ای که زندگی مرا دگرگون کرد و مرا به دیار میخ های عمودی زمین برد. جمعه ای را که هیچ گاه فراموشش نخواهم کرد. در آن روز بعد از طی مسافت هایی که خود بهتر از من می دانید به گوسفندسرای احسانی رسیدیم. چیزی از این مسجدی که اکنون ساخته اند یادم نمی آید. نمی دانم شاید آن موقع نبوده. اما اطاقک هایی در خاطرم است که با سنگ های وجودی دماوند ساخته بودند بدون هیچ ماده چسباننده ای. اطاقک هایی که دیگر ندیدمشان و گویا به اصل خود بازگشتند. آن زمان چنان ذوق و شوقی برای پا نهادن در این دنیای رویایی داشتم که سر از پا نمی شناختم. راهنمای گروه (ح.احمدزاده) سفر ما را در این دنیای شگفت انگیز با گام های با صلابتش آغاز کرد. در هر گام دنیایی بالاتر...زیباتر.
خداوندا این چگونه دنیایی است؟
در تمامی مسیر مالرو سنگ های عظیمی را دیدیم که بسان پرندگان و حیوانات افسانه ای از دل زمین سر برفراشته و آنچنان آرام در مأمن خود آرمیده بودند که گویی سالهاست اینچنین زیبا آرمیده اند و سالیان سال است که در سکوت به نظاره نشسته اند دوستداران و عاشقانشان را که هر روزه با شوق رسیدن به محبوب از کنارشان می گذرند. ما نیز از کنارشان گذشتیم البته با تحسین و ستایش این آفریده های خالق هستی. هیچ گاه فراموش نخواهم کرد آن سنگی را که بسان شیری درنده نظاره گر شد ما را و با غرش رعد آفرینش ورودمان را به قلمرو خود شاد باش گفت. هیچ گاه فراموشش نخواهم کرد. و نیز فراموش نخواهم کرد خدا قوت گفتن ها و خسته نباشیدهای دیگر گروه ها را که با دیدن دخترکی خردسال در گروه دو چندان میشد. دخترکی که هیچ کس فکرش را نمی کرد بعدها این راه بی پایان را ادامه دهد و چه غوغایی به پا کرد در این رَه.
دیگر به پناهگاه نزدیک می شدیم و راهنما با خواندن ترانه های آذری انرژی مضاعفی در وجودمان شعله ور می ساخت. رسیدیم. اینجا بارگاهِ سومِ قله ی دماوند بود، قله ای که با بهشت گمشده ی من همنام است، قله ای که عاشقانه می پرستمش! دنیای جالبی بود، دنیایی پرُ از آدم های رنگی با چادرهای رنگی. اینجا دیگر رنگ و نژاد و... فرقی نمی کند. همه و همه در زیر سقف پرستاره آسمان در رویای خود فرو می روند تا خستگی یک روز صعود را از تن ها بزدایند و برای دیدار محبوب آماده شوند. آری... محبوب.
شب هنگام که ماه در قلب آسمان تیره پرده از سیمای خود گشود، پدر و دیگر همنوردان آماده رفتن شدند. مرا با خود نبردند. گویا به این دلیل که درارتفاعات بالاتر شرایط برای من مناسب نبوده. اما بعدها فهمیدم که جز این، دلیل دیگری هم بوده. دلیلی که حتی فکر کردن به آن هنوز هم مرا زجر می دهد. دلیلی که شاید خیلی از دوستان و همنوردان مرا نیز زجر داده، می دهد و خواهد داد. می دانم که با گذر زمان حل خواهند شد. بُگذریم...
واما این سفر دو روزه آغازگر عشق من و دماوند و شروع دیوانگی ام بود. دیوانگی که تا سال ها ادامه داشت اما... چند سال بعدش را چون سیب زندگانی ام چرخ عجیبی خورد، ناخواسته در خوابی زمستانی فرو رفتم. خوابی که در اواخر دوران نوجوانی از آن بیدار شده و به ناگاه چون آتشفشانی طغیان کردم و سر به کوهستان نهادم و تا به امروز هر چند دست و پا شکسته اما... ادامه داده ام و تا آخرین نفس ادامه خواهم داد.
در همان دوران بود که با باشگاه دماوند آشنا شدم. یعنی تابستان 84، دوران خوبی بود. دورانی که... می خواستم به پایان ببرمش اما نشد... نخواستند!
شاید به همان دلایل... آری همان دلایل زجر دهنده. و این چنین بود که باشگاه را نیز رها کردم و چون آهویی رَمَنده باری دیگر یکه و تنها به کوهستان گریختم.
دوستان خوبم روزی که تمامی مشکلات مانند شکر در آب حل شوند و شهدی شیرین دهند، آنگاه به جمعتان خواهم پیوست، همگامتان خواهم شد و سمفونی صعود را باری دگر سر خواهم داد.
مهربانان (علی الخصوص بچه های84)
عاشقانه دوست تان دارم
چون کوه ها...

ارادتمند
کوهسار

----------------------------

لینکهای مرتبط

چطور کوهنورد شدم - مجید کاشیان

چطور سنگنورد شدم- علیرضا علیزاده




گزارش تصویری از یخنوردی در فرانسه - 2009

Ice climbing Ecrins 2009
جشنواره یخنوردی اکران
و جشنواره فیلمهای کوهنوردی بنف
پاریس
شروع جشنواره و اعضای تیم
صعود مسیر های میکس و آبشارهای بلند
صعود مسیرهای میکس و آبشارهای بلند
صعود مسیرهای میکس و آبشارهای بلند
صعود مسیرهای میکس و آبشارهای بلند
نمایی از یکی از آبشارهای بلند و یکی از مسیرهای صعود ما به همراه دوستان فرانسوی
میدان اصلی و نماد شهر لاقژانتیه محل برگزرای جشنواره
شب مانی در دره فرونل - سازمان دهی شده توسط آلپاین کلاب فرانسه
جشن و آتش بازی آخرین شب صعودها
نمایشگاه جانبی جشنواره
و تونی لامیشه قهرمان سنگنوردی فرانسه (در وسط عکس)
---------------------------
اعضای تیم شرکت کننده
عباس ثابتیان- انجمن کوهنوردان ایران
رضا نظام دوست
دکتر مسعود حمیدی
افشین یوسفی
حسین بلند اختر
مریم بهرامی نژاد
این برنامه به همت انجمن کوهنوردان ایران در قالب برنامه های مشترک بین آلپاین کلاب فرانسه و سازمان ژی اَش ام (گروه کوهستان بلند) و خود انجمن برگزار گردید
با تشکر از بخش فرهنگی سفارت فرانسه در ایران برای همیاری در صدور ویزا و هماهنگی های سفر ما
---------------
گزارش کامل و مکتوب سفر بزودی بر روی سایت گذاشته خواهد شد
افشین یوسفی
---------------